تبليغاتX
حس آمیزی

پنج شنبه شب هفته پیش از بهترین پنج شنبه های چند سال اخیرم بود- با در نظر گرفتن اینکه خود پنج شنبه اغلب برایم روز خاصیست مثل عدد 8 یا رنگ سبز (فیلتر نشویم خوب است!) پنج شنبه ها بی حتی یک غلط که بشود نوزده باران را شروع می کند و اگر هم از روزهای پیشتر شروع شده باشد، کلی باز هایش را می گذارد برای پنج شنبه ها نه اینکه باران خودش همچین تحفه ای باشد ها نه همه نوستالژی ست و بس. در پنج شنبه ها بوهایی را حس می کنم، قدم هایی را از راه دور می شنوم که برایم هنوز رضایتبخش است.

حالا شما فکر کنید در همچین روزی لم داده اید یا نه شایدم خبردار ایستاده اید که یکهو مجری اخبار چند خط از بهترین کتاب همه زندگی تان را که اتفاقا بسیار هم محجور بوده، می خواند و بعد می گوید که نویسنده و کتاب برنده نوبل ادبیات امسال شده اند. شما را در این وضع و حال نمی دانم اما من فقط دوست داشتم مثل تام که جری بادش می کرد و سوزن می زد، کل اتاق را با سرعت زیاد روی هوا دور بخورم. اسمش می شود طیب خاطر فکر کنم.

راستش را بخواهید بیش از دوسال می شود که بی وقفه کتاب سرزمین گوجه های سبز هرتا مولر را به هر رهگذری در دنیای مجازی و هر دور و وری در عالم واقع پیشنهاد داده ام. گاهی برایشان هدیه خریده امش، گاهی مجبورشان کرده ام بخرند، گاهی کتاب خودم را بهشان قرض داده ام و همیشه در توضیح اینکه چرا این کتاب برچسب بهترین کتاب عمرم را به آن چسبانده ام. می دانم چندتاییشان تجربه ای نافرجام در خواندنش داشته اند، چندتایی هم هنوز نخوانده اند و در قفسه اکنون دیگر برایشان چشمک می زند. حالا هم گفتم اگر اینها را ننویسم ممکن است بترکم. خلاصه که بخوانیدش تا شریک شویم در کمی ازین حس. لطفا تا ترجمه اش خراب نشده همان ترجمه غلامحسین میرزا صالح را از انتشارات مازیار بخرید.

در هفته گذشته آلبوم آخ هم که حتما می دانید آمد-لازم می دانم در سلامت کامل عقل و کمی شعور اعتراف کنم( البته در حضور وکیلم!) من سابقا به جد از محسن نامجو بدم می آمد اما پنج ماهی می شود در پی روزی که تصمیم گرفتم هر بیست و هفت آهنگ نامجویی که آنموقع دارم را یکجا و پشت هم گوش کنم و آنگاه بود که بخصوص ترنج مرا پُکاند. حالا هم آخ را گوش که دادم و بنظرم به درستی سطح درک شنوندگانش را دارد بالا می برد در ضمن اگر کسی سی دی اورجینال آخ را در ایران می فروشد بنده خریدارم. شما را به لذت آخ شما هم اگر می توانید بخریدش.

عاشقا خیر کامد کامد بهاران / چشمه کوچک از کوچک از کوه جوشید

گل به صحرا برآمد برآمد شو آتش / رود تیره چو طوفان چو طوفان خروشید

پ.ن۱: اینجا تحت هر شرایطی تا اولین پنج شنبه دی ماه به روز خواهد شد.

پ.ن۲: امروز گزارش اعتماد را درباره بهنود شجاعی خواندم. واقعا فکر نمی کردم خانواده ای تا به این حد شقاوت داشته باشد!!! آدم قلبش درد می گرفت از آن همه گذشت و البته انتقام.

پ.ن مهم: من این کتاب بی نظیر را از قایق کوچک کاغذی به یادگار خواندم که در وبلاگش توصیه کرده بود و جالب که اینجا نظر داد و من دوباره یافتمش و یاد دِینم به او افتادم-چقدر دارد خوش می گذرد!-

+ نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 15:34 توسط مازیار لایق کار |

 

 

چند روز پیش در پاسخ به سوال دوستی که پرسید: چرا کروبی؟ چندین دلیل آوردم که غیرمکتوب بودند و پراکنده. پس تصمیم به نوشتن دلایلم گرفتم تا فرق بین طرفداری من، با طرفدارای سه کاندیدای دیگر در پاسخ به همین سوال ساده مشخص شود.

   

1- به کروبی رای می دهم چون از چهار سال پیش و در زمانی که هیاهوی انتخاباتی خفته بود، علاقه خود را به چند بازوی راهبردی در بیان دیدگاه ها و نظراتش نشان داد و برای تحققشان تلاش کرد

اول تلویزیون خصوصی بود که با اینکه مغایر با هیچ یک از اصول قانون اساسی نبود اما با تاسیس اش مخالفت شد. کروبی نه تنها در این چهار سال از تحقق آن نا امید نشده بلکه در این دوره نیز این خواست یکی از برنامه های اصلی اش است.

و دیگری حزبی جدا از بدنه قدرت که قصد کار تشکیلاتی دارد. شاید برای من ایرانی حزب و کار گروهی و تشکیلاتی، حزب و حامیان و آرای حزبی، حزب و پی گیری های مطالبات حزبی چیزی عمیقا غریب باشد، زیرا که در طی سالیان متمادی چه قبل و چه بعد از انقلاب، از نظام های تک حزبی برخوردار بوده ایم که خود بریده، خود دوخته و خود نیز به تن کرده اند. اما از چهار سال پیش به این طرف کروبی خود را اهل کار تشکیلاتی و خرد جمعی نشان داده است.

شاید با تاسیس تلویزیون اش رسما موافقت نشد یا حزبش به زعم بعضی، حامیان کمی پیدا کرد اما طرح مسائلی این چنین نو، سر فصلی خجسته بود بر راهی که آغاز کرد و تجربه نشان داده، هر ایده نو همواره در ابتدا موانعی پیش رو دارد که به مرور و با همه گیر شدن آنها دیگر نمی شود جلویشان را گرفت.

و البته دیگری روزنامه اعتماد ملی است که اتفاقا در چند ماه اخیر با تحریریه ای کاملا حرفه ای و نام آشنا حالا کار آزموده تر از همیشه، شکلی سازمان یافته به فعالیتهای حزبی، حزب اعتماد ملی می دهد. روزنامه ای که حتی اخبار دیگر کاندیدها و رقبا را نیز انعکاس می دهد.

 

2- به کروبی رای می دهم چون تیمی که از طیف های مختلف فکری و طبقات مختلف اجتماعی جمع کرده است، مجددا گواه روشنی برای علاقه او و مشاورانش به انجام کارهای گروهی و با کمکِ خرد جمع است. برخی از اعضا و حامیان این تیم:

-غلامحسین کرباسچی: به عنوان مشاور ارشد و معاون اول دولت احتمالی، در این تیم است. شهردار سابق تهران که به نظر من تهران نو را پایه ریزی کرده و تاوانش را هم سخت داده است. کرباسچیِ که تیمی قدرتمند از تکنوکرات ها و جامعه مهندسین و تحصیلکرده ها را پشت سر دارد نظیر مرتضی الویری که او هم سابقه شهرداری تهران را در کارنامه دارد. کرباسچی که سابقه روشنی در روزنامه نگاری و هدایت و مدیریت جراید توقیف شده زیادی را هم دارد به طور مثال روزنامه وزین هم میهن که به نظر شخص من یکی از بهترین و حرفه ای ترین روزنامه های ایران در طی سالیان اخیر بوده است.

 

 -مسعود نیلی، محمدعلی نجفی و دیگرانی که همگی نخبه ها و نظریه پردازان اقتصادی و نفر اول های اقتصاد بوده اند. برنامه ها و پروژه های اقتصادی کروبی را تدوین کرده اند و با استدلال و برهان، این طرح ها را برای دیگر اقتصاددان ها شرح داده اند و بر ضمانت های اجرایی شان صحه گذاشته اند.

 

-جمیله کدیور که از مشهورترین فعالین حقوق زنان است و نمایندگی مجلس ششم را هم در پرونده دارد. نماینده ای ناآرام که ترسی از بیان نظرات تجدد خواهانه اش ندارد.

 

-عبدالکریم سروش که به نظر من بزرگترین فیلسوف و تئوریسین معاصرِ زنده ایرانی است و کمتر فرد علاقمندی هست که نظرات و تحقیقات و مکتوبات او را در زمینه عرفان و تصوف نشنیده یا نخوانده باشد. نظرات و مکتوباتی جامع در رابطه با تفسیر و تشریح اشعار و افکار مولانا، شمس، حافظ و دیگر ادبا.

 

-محمدعلی ابطحی که سوابق روشنی در آزاد اندیشی و آزاد نویسی دارد، ابطحی که در زمانی که تریبون نداشت و پشت اش هم گرم نبود از طرح اعتراض ها و حداقل نگارش آن ها ابایی نداشت.

 

-عمادالدین باقی، روزنامه نگار، که سال ها و بارها زندان رفتنش برای دفاع از حق و عدالت او را اگر نه به بزرگترین فعال حقوق بشر که حداقل به یکی از بزرگترین فعالین این عرصه، تبدیل کرد.

 

-عطاالله مهاجرانی وزیر ارشاد دوره خاتمی که شاید اگر او نبود ادبیات داستانی و نمایشی به شکل کنونی هم نبود و نویسنده ها و شاعران و فیلم سازانِ ده های اخیر هنوز از ترس میرسلیم ها خود سانسوری می کردند و تکه پاره هایشان را به خورد من و شمای علاقمند به کتاب و سینما و فرهنگ می دادند.

 

-الیاس حضرتی،عباس عبدی، احمد زیدآبادی و محمد قوچانی از روزنامه نگاران برجسته دو دهه اخیر کشور.

حضرتی که سابقه سالیان درازِ مدیر مسئولی ده ها روزنامه و مجله توقیف شده پیشرو را در کارنامه دارد و اکنون هم روزنامه اعتماد را انتشار می دهد که من آن را در رقابتی تنگاتنگ با روزنامه اعتماد ملی بهترین روزنامه صبح ایران می دانم. و زید آبادی و قوچانی هم که ده ها روزنامه پیشرو را هدایت کرده اند از جمله مجله توقیف شده و  بسیار محبوب شهروند امروز.

قوچانی که وقتی حتی بیست سال هم نداشته بارها سرمقاله های بزرگترین روزنامه های اصلاح طلب را می نوشته و آنقدر در کارش مجرب بوده که بسیاری هنگامی که این سرمقاله ها را می خواندند، شک می بردند و می گفتند نویسنده اصلی این نام مستعار را برگزیده است! قوچانی که اکنون هم به زحمت سی سال دارد.

 

-بابک احمدی، علی معلم و عبدالحسین مختاباد، هر سه از هنرمندان مشهوری که حامی کروبی اند. احمدی مترجم و نویسنده ای ست به غایت شناخته شده و محبوب،

معلم سابقه روشنی در تهیه کنندگی سینما و روزنامه نگاری دارد و صاحب امتیاز مجله پرطرفدار دنیای تصویر نیز هست که کمتر علاقمندی به سینماست که حداقل یک شماره از دنیای تصویر را نخوانده باشد یا دنبال نکند.

و مختابادی که سالهاست در آهنگسازی و آواز سنتی ایرانی چهره ای سر شناس است.

 

-عیسی سحرخیز، روزنامه نگار و فعال حقوق بشر. روزنامه نگاری معترض که بارها برای تضادهایش راهی زندان شده است. کسی که شاید خیلی ها نام او را که می شنوند به یاد وزیر اطلاعات کنونی و قاضی پیشین دادگستری می افتند که در جریان دادرسی به طرف سحرخیز قندان پرت کرد و بعد گوشش را گاز گرفت.

 

و ده ها شخصیت و تشکل دیگر که در راس آنها می شود به دفتر تحکیم وحدت و دفتر ادوار تحکیم وحدت اشاره کرد که مهمترین، فعال ترین و البته معترض ترین تشکل سازمانی و منسجم دانشجویی سال های اخیر ایران بوده است که به خصوص از خرداد 76 به بعد صد ها دانشجوی معترض وابسته به این تشکل راهی اوین و رجایی شهرها شدند.

یا نظیر اقلیت ها و قومیت هایی مثل کردها، بلوچ ها، زاگرس نشینان اعم از لرها و بختیاری ها، اهل تسنن و... مسلما این طیف گسترده دلیلی در انتخابشان دارند که قاعدتا نزدیک تر بودن خواسته هایشان به گفته های کروبی است و البته دیگرانی که ذکرشان در این مقال نمی گنجد.

 

3-  به کروبی رای می دهم چون کسی ست که حداقل زحمت مطالعه و بررسی کاستی ها را به خود داده و در بیانه های مختلفش از ماه ها پیش و در بهمن ماه (نه در تب و تاب انتخابات) اولین بیانه ها و راهکارهایش را ارائه کرده است و در این بیانه ها اجمالا، بحثی را مطرح نکرده، که تک تک مباحث را باز نموده  و به قضاوت گذاشته است، که به تعدادی از آنها می شود اشاره کرد:

 

- طرح سهام نفت و گاز : که بر پایه عرضه سهام نفت و گاز در بورس استوار است که گامی بلند در عرصه انجام اصل 44 قانون اساسی و خصوصی سازی ست که علاوه بر اینکه نگاه سرمایه گذاری و سهام داری در بورس را که در اکثریت جامعه مساله ای گنگ و غیرمعمول است شفاف سازی و ترس زدایی می کند، که خودِ طرح باعث شریک شدن و سهام دار شدن هر ایرانی بالای 18 سال در سود و زیان سهام نفت و گاز با توجه به افزایش و کاهش جهانی قیمت نفت است که البته بر پایه ماهیانه هفتاد هزار تومان کارشناسی و تدوین شده است، که می شود هم به عنوان سهام سرمایه گذاری، و هم از کارت سهام نفت برداشت شود. این کار باعث کوتاه شدن دست دولت از درآمدهای صادرات نفت و گاز می شود که دولت را به سوی کوچک تر (کم ریخت و پاش تر) شدن سوق می دهد و باعث نظام مند شدن نظام مالیات گیری در کشور می شود که مانند تمامی کشورهای توسعه یافته یا در حال توسعه، دولت را به گرداندن امورش از راه اخذ مالیات ها، ملزم و ناگزیر می کند.

 

- تلاش برای اصلاح و بازنگری قانون اساسی در اصل های تغییر پذیرش و بندهای عقب افتاده ای که بعضی از آنها سال هاست میان مجلس، شورای نگهبان و مجلس تشخیص مصلحت سرگردانند، با ایجاد تعامل میان سه قوه و مجالس.

باید به این نکته اشاره کنم که شاید باشند کسانی که هنوز هم این طرح و همچنین طرح هایی مانند طرح سهام نفت و گاز را به سخره می گیرند یا با ناامیدی به آنها می نگرند و نشدنی شان می دانند اما ابتدا باید توجه کنند هدف و انتظار از اصلاح قانون اساسی چیست؟ یا حداقل، اشکال طرح این مساله کجاست؟ آیا به جز اینست که طرح این بحث، فصلی نو در گفتمان سیاسی ما باز می کند و تابوی صحبت از تغییر قانون اساسی را خواهد شکست؟ و تا چند ماه دیگر یک دانشجو هم می تواند به عنوان یک خواسته مطرحش کند، حال اینکه همین اعتراض تا چند ماه پیش می توانست او را محکوم به اخلال در امنیت ملی و براندازی کند، جرایمی که قطعا او را راهی زندان می کرد. در این خصوص من فکر می کنم در ابتدا باید به گام هایی کوچک و آهسته اما پیوسته بسنده کنیم.

 

- طرح بیمه تحصیلی: که از دبیرستان دانش آموزان را تحت پوشش قرار می دهد که در صورت ادامه ندادن تحصیل یا قبول نشدن در کنکور، بیمه، هزینه سه یا چهار ساله را به آنها باز می گرداند و اگر در کنکور قبول شوند این بیمه به صورت بیمه تحصیل دانشگاهی ادامه خواهد یافت و مشابه همان طرحی ست که در اغلب نقاط دنیا با عنوان اسکالرشیپ مطرح می شود.

 

- تغییر برای احیای برنامه ریزهای کلان و در گام اول راه اندازی مجدد سازمان برنامه و بودجه وشورای پول و اعتبار (از معدود مراجع ناظر بر دخل و خرج دولت) که در دولت نهم منحل شدند تا به نوعی صورت مساله پاک شود و دست دولت برای خاصه خرجی هایش باز گذاشته شود.

 

- تغییر برای حکمرانی شورایی و محلی که باعث کمتر شدن تشنج ها در اقلیت ها، قومیت ها و مرزنشین ها می شود و باعث تقویت دهیاری ها می گردد و در نهایت اداره کردن امور روزانه شان را به شوراهایی از خودشان می سپارد.

 

-دسترسی آزاد به اطلاعات در اینترنت و رفع محدودیت ها از آن، نظیر محدودیت در پهنای باند و انحصار در عرضه آن که خود به خود موجب افزایش قیمت می شود.

 

- متعهد بودن و ملزم دانستن خود به انتخاب وزیر زن در کابینه

 

- تغییر برای احیای حقوق شهروندی و اعتلای آن

 

-طرح بیمه زنان خانه دار

 

-طرح بیمه درمانی از طریق کارت سهام نفت

 

-توسعه تربیت بدنی و سیاست زدایی از ورزش

 

و ده ها طرح و برنامه دیگر...

 

4- به کروبی رای می دهم چون منشور مدونی برای پاسداری از حقوق بشر در بیانیه ششم اش ارائه داده که شاید باید آنرا در بخش طرح ها و برنامه هایش اشاره می کردم اما بهتر دیدم به دلیل اهمیت موضوع خودش سر فصلی باشد و به بندهایی از آن اشاره کنم:

 

-جلوگیری از تبعیض های جنسیتی به طور مثال در سهمیه بندی های اشتغال و تحصیل دانشگاهی

-محدود کردن مجازات هایی که بر خلاف تعهدات بین المللیِ پذیرفته شده توسط جمهوری اسلامی و شرع است.

-تلاش برای رفع موانع نشر کتاب و مطبوعات و سانسور آنها و حذف پروسه طولانی مجوزگیری و سپردن این نظارت به کمیته هایی متشکل از خود اصحاب مطبوعات و ادبیات نظیر نهادهایی مانند خانه سینما برای فیلم. و تلاش برای تاسیس تلویزیون های خصوصی به جهت تکثیر چند صدایی.

-محدود کردن عدول و عبور از قانون توسط قوه مجریه و تعیین مجازات برای آن

-ارائه لایحه اصلاح قانون انتخابات و حذف نظارت استصوابی

- پیگیری خواسته های کانون صنفی معلمان

-تلاش برای رفع تبعیضات زبانی و مذهبی و قومی

- ایجاد نهاد اجرایی حقوق بشر در دولت

-همکاری و تعامل با سه قوه برای اجرای منشور

-اعتلای کرامت انسانی

-ارتقای امنیت شغلی

-حضور گسترده زنان در فرآیند مدیریت و تصمیم سازی

-تامین شادی مردم و اوقات فراغت شان، نظام مند کردن تعطیلات

-تقویت نهادهای مدنی

 

و در آخر در صورت انجام نشدن هر کدام از این بندها اعلام موانع و کاستی ها و شفاف سازی برای مردم.

 

5- به کروبی رای می دهم چون به صراحت لهجه و سرِ نترس داشتنش در گفتار و عمل اعتقاد دارم که سوابق او در طی سالیان، بخصوص از زمان مجلس ششم به بعد گواه روشنی بر این مدعاست. برای مثال حفظ کیان مجلس و نمایندگانش با پیگیری های او هنگامی که حسین لقمانیان نماینده همدان بر خلاف قانون و بر خلاف مصونیت سیاسی اش بازداشت شد و کروبی اصرار به آزادی او کرد و گفت تا زمانی که او آزاد نشود بر صندلی ریاست مجلس نخواهد نشست که او هم آزاد شد.

یا نامه نگاری معروف او در پایان انتخابات دوره پیش به شخص رهبری و گلایه صریح از دخالت های بسیج و سپاه و شخص پسر رهبر و اعتراض به تیتر زودهنگام روزنامه کیهان مبنی بر انتخاب احمدی نژاد در دور اول به عنوان یکی از دو کاندیدای دور دوم در حالی که صندوق ها کامل شمارش نشده بود و این نامه تا آنجا تند پیش رفت، که بسیاری از روزنامه های داخلی قادر به چاپ کامل نامه نشدند.

یا نامه نگاری هایش در ماه های اخیر به سرلشگر فیروزآبادی و جعفری، فرماندهان کل بسیج و سپاه به دلیل اظهارات آنها جهت دخالت نظامیان در روند شمارش و نظارت انتخابات.

یا پیگیری های کروبی برای دانشجویان زندانی یا ستاره دار و نگارش بیانه هایی در محکوم کردن این گونه اعمال.

یا آنطور که محسن کدیور نقل می کند، در سال های زندان تنها کسی که پیگیر آزادی او  بود و در زندان به او تلفن می کرد و جویای حالش می شد کروبی بود.

یا باز بودن همیشه در خانه او به روی خانواده های زندانیان سیاسی.

یا یکی از اختلاف برانگیزترین مسائل در کارنامه او، که معروف به حکم حکومتی شد. به نظر من بارها و بارها این گونه احکام برای دیگر سران وقت و از جمله خاتمی هم فرستاده شده بود که آنها بی آنکه از این گونه دستورات پرده بردارند از مواضع خود عقب نشستند اما به نظر من حرکت کروبی در اعلام این حکم باعث آشنا شدن مردم با این گونه احکام و موانع و سر منشا آنها شد و به گونه ای توپ و مسئولیت را به زمین رهبری انداخت.

 

6- به کروبی رای می دهم چون دیدن فیلم اول مستندش هم تفاوت او را با سه نامزد دیگر مشخص کرد، که برعکس آنها از برنامه هایش گفت و به تشریح آنها پرداخت یا به قولی دوستی هر آنچه را که می بایست می گفت، گفت. فیلمی که حتی بعضی از طرفداران سه کاندیدای دیگر را که بی غرض نگاهش کردند و هنوز دنبال کشف و شهودند، متزلزل کرد.

 

در این بخش از این نوشتار به دلایل رای ندادنم به موسوی و همچنین به دلایل دوستانی که وقتی از آنها می پرسی چرا موسوی، می گویند، اشاره می کنم:

 

1-به موسوی رای نمی دهم چون از آخرین باری که در پستی اجرایی بوده، 20 سالی می گذرد و منِ 22 ساله هیچ سابقه ای از او سراغ ندارم و با وجود تلاشم برای یافتن پاسخ هایی در مورد علت غیبتش و یا حتی نمونه فعالیت هایش در 8 سال صدارتش اطلاعات کمی از اطراف و طرافدارانش می شنوم.

در مورد کارنامه 8 ساله ایشان ضمن اینکه باید اذعان کنم که اداره کشور در دوران سخت جنگ مختصات خود را دارد که تلاش ایشان در مدیریت بحران قابل تقدیر است، اما در مورد این 8 سال نقل می شود که توانسته تورم را مهار و در زمان جنگ مدیریت بحران کند. در مورد کنترل تورم من فکر می کنم در زمان جنگ با توجه به شرایطی که تمام اقلام و اجناس جیره بندی و کوپنی بوده است و هنگامی که پولی در دست و جیب های مردم نبوده تا خرجش کنند یا هنگامی که دولت پولی برای افزایش حقوق ها نداشته تا مردم به بازار و چرخه اقتصادی تزریق کنند و نقدینگی و به تبع آن تورم افزایش یابد، پس تورم زیادی هم نمی تواند وجود داشته باشد چون شرایط اغلب مردم مثل یکدیگر و تنگدستانه بوده است. و یا این مدیریت بحران و تورم او چگونه بوده که دلار 7 تومانی به یکباره در همین زمان به بالای 100  و 120 تومان میرسد؟

در مورد غیبت بیست ساله موسوی، من هرچه دنبال رد پای ایشان در جراید در این بیست سال بودم اثری از آثارشان ندیدم یا اکنون هم هیچ تلاشی برای معرفی هر چه بیشتر و باز کردن برنامه ها و سوابقش انجام نمی دهد و تنها به کلی گویی می پردازد و هر گاه از او پرسیده می شود در این 20 سال کجا بوده؟ می گوید که احساس خطری نمی کرده. حالا سوال من از طرفداران او اینست:

مگر نه اینکه در همین بیست سال قتل های زنجیره ای و کوی دانشگاه و 18 تیری هم اتفاق افتاد؟ آیا وقتی که می گوییم کوی دانشگاه و قتل های زنجیره ای در دوران خاتمی اتفاق افتاده و او بایدپاسخ گو باشد، در مورد ایشان هم باید بگوییم پاسخ گوی کشتار سال های 60 و 67 و مابین این سال ها ایشان است؟

مگر نه اینکه گرانی،تورم،فساد اقتصادی و اداری کشور را در تمامی این سال ها احاطه کرده بود؟

مگر نه اینکه صدها روزنامه و مجله و کتاب توقیف و تعطیل شده و هزاران نفر بیکار و زندانی شدند؟

مگر نه اینکه دانشجو ستاره دار،معلق،اخراج،زندانی، شکنجه یا کشته شده؟ مگر نه اینکه کتاب و موسیقی و فیلم و هنر محدود شده؟ همان هنری که او خود را هنرمند آن، در هنرهای تجسمی می داند.

آیا او با این ها بیگانه بوده؟ آیا او در این کشور زندگی نمی کرده؟اگر ایشان به قول خودشان ممنوع التصویر بوده اند، آیا ممنوع القلم هم بوده اند؟

 

2-به موسوی رای نمی دهم چون بر خلاف دوستانی که در پاسخ به چرا او، می گویند چون موج افکار عمومی با اوست و این رای دادن به او باعث انتخاب نشدن احمدی نژاد در دور اول می شود، باید بگویم اولا این افکار عمومی کیست؟ آیا همین من و شمایی نیستیم که با همین طرز تلقی یکی یکی این فکر را ترویج و بسط می دهیم؟ و دوما تنها با حسابی سر انگشتی از آمار و ارقام و بازخورد عملکرد دولت نهم می شود حساب کرد که احتمال انتخاب احمدی نژاد در دور اول بسیار کم رنگ است، زیرا که بر طبق آمار، 44 میلیون واجد شرایطِ رای دادن در کشور وجود دارد، که اگر گشاد دستانه در نظر بگیریم و 8 تا 10 میلیون از این تعداد تحریمی باشند یا رای سفید بیندازند پس ما 34 میلیون رای دهنده خواهیم داشت. و احمدی نژاد در این صورت باید بیش از 17 میلیون رای در دور اول بدست آورد تا انتخاب شود. اگر در نظر بگیریم که رای سازمانی و قطعی او 12 میلیون باشد و با در نظر گرفتن تئوری تقلب این رای به 15 میلیون هم برسد. از این عدد آرای اصولگرایان ناراضی با توجه به عملکرد 4 ساله دولت نهم را که به رضایی یا موسوی رای می دهند را هم کم کنید. البته ذکر عدد 16 میلیونی را هم که احمدی نژاد در دور دوم در مقابل رفسنجانی بدست آورد را هم برای به جریان انداختن حافظه تاریخی دوستان ضروری می دانم که رای تمامی اصولگریان به طور مجتمع به او بود و رای کسانی که دل خوشی از رفسنجانی نداشتند که فکر می کنم کم هم نبودند و نیستند. به این کسر شدن ها سخت تر شدن شرایط معیشتی و زندگی عموم مردم را هم اضافه کنید که رای مجدد آنها به احمدی نژاد را متزلزل می کند. پس در اینصورت رای دادن ما به موسوی به دلیل موج اقبال عمومی به او آنطور که دوستان می گویند، تنها می تواند مصداق طرفدارانی از فوتبال باشد که اپورتونیستی و باد به پرچم وار طرف به خیال خود تیم از پیش برنده را می گیرند.  

و در پاسخ به دوستانی که پیرو و مطیع افراد و گروه هایی نظیر مشارکت هستند و وقتی از آنها می پرسی چرا موسوی؟ می گویند: چون مشارکت یا خاتمی طرفدار اوست. اینجا این سوال را مطرح می کنم که آیا حمایت یه تشکل یا فرد می تواند به تنهایی ملاک خوبی برای حمایت کورکورانه ی منِ طرفدار باشد؟ و آیا نباید من با خردِ خود و با ترازوی مخصوص به خود، کفه ها را سبک و سنگین کنم و در نهایت اصلح تر را برگزینم یا باید به ترازوی مشارکت و مشارکت هایی از این دست قناعت کنم؟

 

3-به موسوی رای نمی دهم چون نمی خواهم وقتی از من می پرسند چرا او؟ به کلی گویی ها قناعت کنم و به طور مشخص برنامه ای برای ارائه نداشته باشم، نمی خواهم سه کاندیدای دیگر را هدف بگیرم و توپ را از زمین خود دور کنم.

 

4-به موسوی رای نمی دهم چون بنظر من او خود را در انتخاب شدنش وام دار و مدیون هیچ کس یا گروه و تشکیلاتی که از او حمایت کرده اند نمی داند حال اینکه می دانیم بخش اعظم رای های او به دلیل حمایت خاتمی از اوست. و چون موسوی اینقدر از خود و کارنامه سابق اش مطمئن است، بنظر من قصد کار کردن با گروه یاران سابق خود را دارد. و در مقابل بنظر من در همان 2 سال اول بخش اعظمی از این تشکیلات و سازمان ها از او خواهند برید، چون تفاوت نگاهشان به مسائل روز و اصلاحات مدنظر کاملا با هم متفاوت است.

 

5-به موسوی رای نمی دهم چون در هیچ جا ندیده ام که صراحتا در گفتار (و نه در عمل، که از او مطلقا سابقه ای از تجدد خواهی و اصلاح طلبی در دست نیست) بگوید اصلاح طلبم. همیشه یا گفته مستقل و یا اصلاح طلب اصولگرا. شاید پاسخ این گره کور برای من از جانب هواداران او این باشد که این نوعی سیاست است برای جلب آرای جناح مخالف، که من شخصا شک دارم آرای سازمان یافته و منسجم اصولگریان با الفاظی این چنینی تزلزلی پیدا کند. اما اگر هم سیاست باشد منِ خواهان اصلاحات چون کمترین اشتراک فکری و منافعی، با اصولگرایی در خود می بینم این انکار، سیاست و یا تقیه او را به حساب نشان داده شدن خودِ واقعی موسوی تلقی می کنم.

 

6-به موسوی رای نمی دهم چون هنگامی که بی غرض به تماشای مستندش نشستم تا شاید از تک رایی که برای خود دارم، به نفع نامزدی دیگر استفاده کنم، بی تعارف بگویم از او ناامید شدم. مستندی که حرفی از برنامه ها و راهکارهایش برای حل و مدیریت بحران، که می گویند او در انجامش خبره است نزد و به جای صحبت از راهکارهایی برای برون رفت از وضعیت جاری، شعار بازگشت به ارزشهای  انقلابی سال های اول انقلاب و شتاب برای رفع بحران و قرارگرفتن ایران در نقطه واقعی معنویش را داد.

هنگامی که اصرار موسوی به ساده زیست و خاکی بودن، و با شتاب و شتاب زده حل کردن موانع، با توسل به معنویاتی که به نظر او تحلیل رفته اند را دیدم، این شعارهای پوپولیستی نا خودآگاه برایم بسیار نزدیک و هم سو با شعارهای احمدی نژاد آمد.

در پایان به سه نکته اشاره می کنم:

 

1. اتمام این نوشته همزمان شد با اتمام مناظره احمدی نژاد و موسوی. با این همه در مورد این مناظره چیزی نمی نویسم حتی اگر فکر کنم احمدی نژاد در بحث موسوی را به هر کجا که می خواست کشاند.

 

2. در پاسخ به دوستی که در مورد من گفت در مورد کروبی تعصب به خرج می دهم. باید بگویم که اسمش تعصب نیست، تحلیل و خوانش نظرات و تحقیق و پیگیری گفته ها و بررسی توانایی و خواست هاست و در نهایت، در پایان این پروسه طولانی انتخاب کردن است. انتخاب گروهی که عقبه ای مشخص دارد و در بیان شفاف نظراتش ترسی به خود راه نمی دهد و اگر هم نتواند و نشود به بیان روشن موانع و کاستی ها می پردازد.

دوست عزیز، هنگامی نام هواداری و انتخاب من تعصب خواهد بود که اگر موسوی و احمدی نژاد به دور دوم برسند من به موسوی رای ندهم یا اگر کروبی و احمدی نژاد، تو به کروبی رای ندهی.

 

3. من به رای و انتخاب خود افتخار می کنم چون ارزش تک تک رای هایی را که در طی ساعت ها بحث و صحبتِ فاقد غرض ورزی و یک سویه نگری با دوستانِ اکنون هم رای خود بدست آورده ام فارغ از هر نتیجه ای که بدست آید، می دانم. و این جدل و تبادل نظرها یک عمر برایمان خاطره شیرینی خواهد ماند.

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 18:39 توسط مازیار لایق کار |

"جوان را از درخت خرنوب کهنسال هم حلق آویز کرده بودند و هم جا به جا به صلابه کشیده بودند. ظاهرش به اندازه ای مضحک بود که بیش تر به مترسک یا عروسک خیمه شب بازی آش و لاش شده می ماند تا جسد. قبل از اینکه او را بکشند یا پس از آن، همه جایش را با کارد به صورت لایه لایه در آورده بودند: بینی و دهانش را شکافته بودند و چهره اش با آن خون های خشکیده، کبودی ها، بریدگی ها و جای داغ سیگار، حال نقشه جغرافیای درهم برهمی را پیدا کرده بود. لیتوما دید که حتی سعی کرده اند بیضه هایش را بکشند، چون تا ران هایش کش آمده بود. پابرهنه بود، از کمر به پایین عریان بود و زیرپیراهن دریده ای بالاتنه اش را می پوشاند. موی مشکی و مجعدش، از زیر انبوهی مگس، که اطراف چهره اش وزوز می کردند، برق می زد."

این تصاویر و جملات تکان دهنده، نه در اواسط کتاب بلکه در همان صفحات ابتدایی قلم زده می شوند تا نوید کتابی سراسر ترس، اضطراب ، هیجان و معما را بدهند، اما هرچه پیشتر می رویم امیدها بیشتر به یاس تبدیل می شوند و داستان تا به جایی تنزل می یابد که با کمی و فقط کمی تیزهوشی می شود تا آخرش را حدس زد و حتی تکان ها و شوک های بی رمق انتهایی نویسنده، برای هر چه بهتر تمام کردن کتاب نیز تاثیر چندانی در حافظه خواننده نمی گذارد.

در اینکه ماریو بارگاس یوسا از تراز اولین ترین نویسنده گان زنده معاصر است شکی نیست، ادله بسیارند بر اثبات ادعایم از جمله برای خودم رمان سور بز است که فصل جدیدی در کتابخوانیم بوجود آورد اما شاید تخصص یوسا در نوشتن رمان هایی قطور است، آنهایی که به غایت تصاویری ریز بینانه و شخصیت هایی کاویده دارند. آنهایی که پیچیدگی را در لابه لای صفحاتشان پنهان می دارند تا در نهایت دست هایت را برایشان به نشانه تسلیم بالا ببری. آنهایی که از خواندنشان سیر نمی شوی.

 شاید او به زمان بیشتری برای گفتن حرفهایش احتیاج دارد. برای توضیح خشونت، فساد دولتی ، فحشا، جنون، عشق، مرگ ، گرما، کسالت، شهوت... اما هر چه هست این کتاب نه امکان تصویر سازی می دهد و نه شخصیت هایی با صفاتی فراتر از چاقی و لاغری، بلندی و کوتاهی، چابکی و کاهلی خلق می کند.

ترجمه: احمد گلشیری / انتشارات نگاه / چاپ دوم: 87 / 160 صفحه / 2000 تومان

 پ.ن ۱: مورد عجیب بنجامین باتن / میلیونر زاغه نشین / چه / ویکی کریستینا بارسلونا رو دیدم. بنجامین فکر می کردم خیلی بهتر باشه. زاغه نشین خیلی بهتر از چیزی بود که فکر می کردم. چه خوب بود اما ویکی کریستینا خیلی درهم برهم بود. 

پ.ن ۲: کنسرت شهرام ناظری با لوریس چکناوریان رو دیدم. خیلی خوشم اومد. ممنون میشم اگه دوستی میدونه چه جوری میشه دی وی دی اورجینالش رو تهیه کرد برای ارسال به شهرستان بهم بگه

Sari Galin – MP3 1.14 MB

 من او بودم / من او شدم

با او بودم / بی او شدم

در عشق او چون او شدم / زین رو چنین بی سو شدم

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 12:58 توسط مازیار لایق کار |

 شاید بزرگترین ایرادی که به داستان کوتاه و به تبع آن مجموعه داستان وارد است، گذرا بودن و به یاد نماندن آن باشد. این قاعده ی نانوشته و اغلب صحیح نام بزرگ و کوچک نمی شناسد. دلیلش هم می تواند کوتاهی و عدم درگیری خواننده با حوادث و شخصیت ها باشد.

چه بسیار خوانده ایم، داستانهایی که اکنون حتی نام و نشانشان را هم به یاد نداریم. اما سخت بتوان زیرکی دفترچه کوچک خاطرات من ، ماه امشب در می زند ، در خیابان برف می بارد ، مرگ بازی و... را فراموش کرد.

در این مجموعه هر داستان تکنیک خاص خود را در نوشتار دارد. تکنیک هایی که آدم را به روانکاو بودن نویسنده مشکوک می کند. نویسنده ای که در قید صفحه پر کنی نبوده و تنها در 73 صفحه مجموعه داستانی وزین با حداکثر و به یاد ماندنی ترین داستان ها از خود به جای گذاشته است.

به عنوان مجموعه داستان، نوشتن از ضعف ها و قوت ها سخت است، چون کارها باید جز به جز بررسی شوند نه اجمالا. پس سعی میشود در اینجا چند داستان به اختصار شرح داده شوند و بخشهایی از آنها آورده شود:

فانفار: داستان جنگ و عشق. در ابتدای داستان نویسنده تصویری را ترسیم می کند که سریعا خواننده را درگیر ماجرا می کند ، تصویرهایی واقعی که به دلیل ملاحظات کمتر به آن در ادبیات ما پرداخته می شود

" از پشت بام صدای پا می آمد. کسی پاهایش را می کشید روی زمین و دور می شد از من. درِ خرپشته را که باز کردم، سوسک های روی بام از مستطیل نورانی افتاده بر کف بام فرار کردند و با سیاهی زیر کولرها یکی شدند. ماه آسمان را پر کرده بود."

دفترچه کوچک خاطرات من: مهم ترین ویژگی این داستان نوآوری بدیع و عنصر غافلگیریست که اگر هوشیار نباشی تا آخر هم سر کاری. خاطره نویسی که با توجه به شغل راوی می تواند تا ابد ادامه داشته باشد. نویسنده با دقت تمامی وجوه شخصی روای رعایت شده است تا شاید هر چه بیشتر ما را گول بزند طنز تلخی هم که در کار هست هر چه جذاب ترش کرده است. طنزی که با نگاه بی رحمانه ای به مقوله مرگ همراه می شود، این بی رحمی الهام و فریدِ خوب و بد را یک کاسه می کند و نسخه هایی تقریبا یکسان برایشان می پیچد.

" رضا هر چقدر خودش را کوبید به در و دیوار و شیشه نه توانست کمربند ایمنی را باز کند و نه شیشه را بشکند و ملت هم انگار چهارشنبه سوری است و آمده بودند حالش را ببرند" 

خورشید گرفتگی: که شاید در ابتدا فهمیده نشود اما نیک که بنگریم این داستان از زبان کودکی روایت می شود که احتمالا هم باید گفتارش برایمان نامفهوم باشد. بعلاوه کار نویسنده که پیام دادن و گره گشایی مدام نیست. در ضمن این داستان تعلیق بسیار خوبی دارد.

"ده روز کمتر از یک سال گذشته" ، این جمله کلیدی داستان ماه امشب در می زند است ، داستانی که به همراه داستان مرگ بازی  بنظر من بهترین ها بوده اند. دو داستانی که پر از نوشتالژی هایی دردناک و بی پایان هستند. تجربه های دلتنگیِ عجیب، آشنایی دارند. مانند دیگر داستان ها معماهایی دوست داشتنی و گاه غم انگیز در دل دارند. سخت بتوان ده ها جمله از آنها را به یاد نیاورد. جمله هایی که خوب پیدا و روی هم سوار شده اند. جمله هایی که آنقدر خوب پرداخت شده اند که باعث می شوند حس رسیدن به پایان تا پاراگراف های آخر خواننده را رها نکند. دو داستانی که به هم تنیده اند.

از تصویرها گفتم اما از استعاره ها و تشبیهات نه ، که آنها هم کمی و کیفی بسیار زیبا و به جا به کار رفته بودند. مثل چه گوارای "ماه امشب در می زند" و نور تابیده شده به تیله هاش یا جمله ای از داستان مرگ بازی که ده ها حرف ناگفته دارد " سحر توی کیفش دنبال چیزیست که قرار نیست پیدا شود."

پدرام رضایی زاده که در طی سالها منتقد ادبی بوده و نه روانکاو ، تصاویر واقعی و به اندازه ترسیم شده ای را به گونه ای حقیقی می نماید که در لحظاتی خود را در قابی یا گوشه ای از حوادث در حال نظاره می بینیم.خطابه های دلتنگی او انسان را متعجب از تجربیاتش در زندگی و نویسندگی می کند.

 این کار فقط مضمونا برای من دلچسب نبود ، بلکه فضاها هم خیلی زیبا و ملموس ساخته شده بودند.

حقایق تلخ نوشته های او قلب آدمی را به درد می آوردند.

از رضایی زاده مجموعه شعری به نام "اگر شیطان سخن بگوید" در سال ۸۳ توسط نشر آرویج منتشر شده است.

نشر چشمه / چاپ اول: 87 / 73 صفحه / 1500 تومان

 پ.ن ۱: لیست فیلم ها با ۲۸۰ دی وی دی به روز شد.

پ.ن ۲: چقدر فیلم خوب ایرانی و خارجی جدید هست که دوست دارم ببینم. آیا می توان به شرایط سالم اکران درباره الی و دیگر فیلم ها اطمینان داشت؟

Roberto Goyeneche - Tango de los Abuelos, los Padres los Hijos – WMA 1 MB

+ نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت 11:53 توسط مازیار لایق کار |

همانطور که در مقدمه کتاب از قول روبرتو توسکانو، سفیر ایتالیا در ایران ذکر شده، ایتالو کالوینو (1923-1985) نه فیلسوف است و نه نظریه پرداز. او تنها تصویر ساز و نقاشی چیره دست است. او رنگ ها را خوب می شناسد و قادر به اختلاط آنها روی صفحات کتاب برای خوانندگان است. او به گونه ای اتاق های شهر را تشریح می کند که احساس می کنیم اگر دست به میز و صندلی بکشیم تا کتابی را از کتابخانه ای بیرون بیاوریم، گرد و خاک ریه هایمان را پر خواهد کرد.

کار موضوعات زیادی را باز می کند اما از همه راحت می گذرد: از فرق نداشتن کارگران افراطی و کارخانه داران افراطی می گوید، کسانی که شعارهایی یکسان دارند و راههایی جدا از هم. از مجله ای که نام پالایش دارد اما رئیسش،کارخانه داری ست که سهم بسزایی در آلودگی هوای شهر دارد و البته از ابر قهوه ای و قیرگونی که دنبال او و هوای شهر است.

در این که او نویسنده ی چیره دستی ست شکی نیست این را آمار و ارقام تیراژ آثارش و اقبال اهالی ادب می گوید اما در این داستان بلند او تنها از خود نویسنده ای می سازد که تمام آلام شهرنشینی را می شناسد اما تنها غر می زند. شاید بهتر باشد به این کتاب فقط به چشم یه داستان کوتاه نگاه کنیم که هر روز می توانیم بخوانیم و تکانمان ندهد. داستان کوتاهی که تنها نویسنده شور زیاد نوشتن را در آورده است.

ترجمه: آرزو اقتداری/ انتشارات کتاب خورشید / چاپ اول: 87 / 77 صفحه / 1500 تومان

البته انتشارات کاروان هم در سال 83 کوتاه شده! این داستان بلند را به نام مه دود در مجموعه داستان مورچه آرژانتینی با ترجمه شهریار وقفی پور به چاپ رسانده است که ای کاش کل داستان به همین کوتاهی می بود.

Yann Tiersen - Le Moulin – MP3 5.14 MB

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 18:19 توسط مازیار لایق کار |

 

 ژیل  نویسنده داستان های پلیسی که دغدغه های روشنفکرانه اش را در همان داستان های جنایی اش با طنزی تلخ بروز می دهد:

 -"تو این کتاب زندگی زناشویی رو مشارکت دو قاتل معرفی می کنم. چرا؟ برای اینکه از همون اول، تنها چیزی که باعث میشه یک زن و مرد با هم باشن خشونته، این کششی که اونارو به جون هم می ندازه، که بدنشونو به هم می چسبونه، ضربه هایی که با آه و ناله و عرق و داد و بیداد توامه، این نبردی که با تموم شدن نیروشون خاتمه می گیره، این آتش بسی که اسمشو لذت می ذارن همه اش خشونته. حالا اگه این دو قاتل شراکشونو ادامه بدن و ترک مخاصمه کنن و با هم ازدواج کنن با هم متحد میشن که علیه جامعه بجنگن.بعد قاتل ها پیر می شن و بچه هاشون می رن تا زوج های قاتل دیگه بسازن. این بار درنده های پیر که دیگه نمی دونن چطوری خشونتشون رو خالی کنن، به جون هم می افتن، درست مثل اوایل آشنایی شون، با این تفاوت که از ضربه های دیگه ای به جای پایین تنه استفاده می کنن. دیگه ضربه ها کاری تر و ماهرترن. تو این نبرد هر کاری مجازه: مریضی، کری، بی تفاوتی،خرفتی. اونی پیروز میشه که بیشتر عمر کنه. یک راه دور و درازیه به طرف مرگ با جنازه هایی که به جا می ذاره. وقتی یه زن و مرد را سر سفره عقد می بینین هیچ وقت از خودتون می پرسین کدومشون قراره قاتل اون یکی بشه؟"-

 بعد از چند روز بستری بودن -به دلیلی نامعلوم- در بیمارستان به خانه بر می گردد. حافظه اش را از دست داده و همسرش لیزا راهنمای او در بازیابی حافظه اش است. او حتی نمی داند آیا لیزا همسر واقعی اوست یا عضوی از شبکه زن های شوهر مرده که مردهای نسیانی را به دام می اندازند؟در نظر بگیرید با چنین کسی طرف هستید و از آن دلچسب تر این فرد قرار است همسر شما باشد.چه می کنید؟ آیا با او رو راست خواهید بود؟ یا او را از نو، باب طبعتان می سازید؟

 خرده جنایت های زناشوهری داستان زوجی در پی حقیقت است که مدام احساس می کنند چیزی غیر از عشق آنها را به ادامه این زندگی چندین ساله پایبند کرده است. در طول این نمایشنامه هر دو نفر به دفعات کاویده می شوند و از خود در جریان مونولوگهایشان جهان بینی هایی ارائه می دهند.

داستان با دروغی حقیر اما شک برانگیز آغاز می شود و با دروغ هایی پشت سر هم ادامه می یابد. تا به جایی که تمامی نقاب ها می افتند اما آیا باز هم این همه واقعیت است؟

اریک امانوئل اشمیت (1960 ) در این نمایشنامه از عنصر غافلگیری نهایت استفاده را می برد و به جهت دانای کل بودن از بی خبری ما سو استفاده می کند و در طول این نمایشنامه بارها خواننده را غافلگیر می کند تا در نهایت به همه چیز شک کند. او در این نمایش خصوصیات مذموم و پسندیده انسانی را در کنار هم و تنها در 88 صفحه به نمایش می گذارد: خشم، نفرت ، عشق ، حسادت ، طمع، بطالت، روزمرگی و... در هر آن خواننده را به یکی از آنها به عنوان سر نخ حل معما ظنین می کند.

آری نوشته او تا آخرین صفحات یک معما باقی می ماند.

این نمایش نامه در سال 84 به کارگردانی سهراب سلیمی و با بازی میکائیل شهرستانی و افسانه ماهیان روی صحنه رفت.

تله تئاتر این نمایشنامه هم  به کارگردانی فرهاد آئیش و با بازی محمدرضا فروتن و نیکی کریمی چندی پیش از شبکه 4 پخش شد.

به نظر من کار خوبی نشده بود بخصوص بازی نیکی کریمی و طراحی لباس واقعا بد بود.

ترجمه: شهلا حائری / انتشارات قطره / چاپ اول: سال 83 / 88 صفحه / 1200 تومان

پ.ن۱: لیست فیلم ها به روز شد.

پ.ن2: این وبلاگ هر دو هفته یکبار به روز می شود و از این هفته در هر پست آهنگی جهت دانلود قرار داده می شود: 

Vladimir Cosma - Nadia's Theme – MP3 770 KB

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت 16:3 توسط مازیار لایق کار |

 

کتاب خاطره نویسی است بر جریان منظم و ماشینیِ زندگی دگرگون شده یک مردِ موفقِ کاری.

نویسنده در خلال بخشهای کوتاهی، گذشته ، حال و آینده خود را بازگو می کند و تصویرهایی از خود به رخ می کشد که همواره  هم خوشایند نیستند.

زمانی خواننده با ژان دومینیک بوبی(1952-1997) آشنا می شود که او دیگر آن روزنامه نگار موفق مجلات مد نیست.

 حالِ او در بیمارستان ویژه ای در فرانسه می گذرد. روی تخت و صندلی چرخ داری که اقامتگاه موقتی یا دائمی اوست.

بوبی نانویسنده ایست که در بستر بیماری به فکر نوشتن روز گذشت ها و خاطرات خود می افتد و از طریق ابداع الفبای ویژه خود که از حرکت پلک یک چشم سرچشمه گرفته است، توسط دختری به نام کلود اقدام به نوشتن این کتاب می کند. شاید همین خاصیت نانویسنده بودن او در نگارش خاطره هاست که به مذاق منِ خواننده دلنشین نیست.

شور زندگی و پرواز پروانه کتابیست که همیشه می توان خواندش و نمونه هایش کم نیستند.کتابی که زندگی شما را تکان نخواهد داد و احتمالا جریان ساز و تاثیرگذار در سیال زندگی نخواهد بود. کتابی از جنس سه شنبه ها با موری: میچ آلبوم و به همان میزان ناپخته. هر چند سه شنبه ها با موری خیلی بیشتر از این کتاب حرف ها برای گفتن داشت، با جمله هایی هر چند اندک، مضمونا تکراری و پیشتر شنیده شده اما زیبا.

بر خلاف نقل قول های پر طمطراقی نظیر: "برجسته ترین سرگذشت معاصر و شاید بهترین در طول تاریخ." "یکی از برجسته ترین کتابهای قرن." "پرفروش ترین کتاب سال97". که پیش از آغاز کتاب در تمجید اثر از قول شخصیت هایی که-اکثرا تنها به اسمشان قناعت شده- عنوان مربوط یا نامربوط شغلیشان ذکر نشده به نظر من کتاب حرف زیادی برای گفتن ندارد. فاقد هر گونه حس و حال نویسندگی ست و عاری از استعاره ها و تشبیهات جذاب کننده. خط سیری مستقیم و البته خشک را طی می کند و به آخر راه می رسد. نکات قوت اندکی را هم که داشته و می توانسته از آنها به عنوان گریزگاه هایی در جهت هرچه زیباترکردن اثر بهره بگیرد به راحتی ازشان گذشته و فرصت سوزی کرده است، به عنوان مثال از جمله علایق بیمار ناتوان (نویسنده) تصور و تجسم اماکن و میادینی ست که پیشتر دیده یا هرگز ندیده است و پرواز به آن نواحی-که اتفاقا یادآور فیلم دریای درون The Sea Inside آلخاندرو آمنابار است با بازی خاویر باردم- اما نویسنده به این امکان نوشتار عالی وقعی نمی گذارد و تنها به ذکر موجزانه ی چند خاطره کوتاه قناعت می کند.اما اصولا برترین کتاب، آنهم در صورتی که کتاب و کتابخوانی مقوله ای سلیقه ایست یعنی چه؟ و پرفروش ترین در سال 97 در کدام کشور؟ در کدام دسته بندی؟

کتاب در موارد انگشت شماری هم که به تشبیهات روی آورده و صنایع ادبی را پی ریخته آنقدر بد پرداخت شده، که گویی ناقص رها شده است. حتی آنقدر احساس در کل کتاب-آنهم باتوجه به شرایط بیمار- انتقال نمی یابد که اشکی از روی اندوه یا حتی سرور بر گوشه ی چشم بنشینید.

از دیگر نکات منفی، پرداخت نامناسب شخصیت ها از جمله خود نویسنده است که ما از شخصیت اجتماعی و احساسی او چیز زیادی تا آخر دستگیرمان نمی شود: در جایی علاقمند و عاشق کتاب خوانده می شود و در جایی دیگر از کتاب بدش می آید. در جایی عطر دوستی را به هم خانه و دوست دخترش- ژوزفین- نسبت می دهد و تلویحا این میل به خرید عطر را نکوهش می کند، اما در جایی دیگر بیان حسی را به بوی عطری تشبیه می کند و در کل کتاب تناقضات این شخصیت زیاد است.

به یاد دارم در روزنامه هم میهن ستون ادبی وجود داشت که علاوه بر معرفی 1001 کتابی که پیش از مرگ باید خوانده شوند، پند و اندرزهایی هم به تازه کتابخوانها می داد. یکی از پند و اندرزها این بود:"مواظب باشید نام نویسنده یا مترجمی که برایتان نا آشناست با عناوین و القابی نظیر: دکتر، پروفسور و یا مهندس گولتان نزند." البته شاید آقایان ستوحی در ترجمه اثر دستانشان بسته بوده است.

از نکات مثبت می توان تقسیم شدن کتاب به بخشهای جدا و کوتاه اشاره کرد که در خسته کننده نشدن آن سهمی بسزا داشته است.

"ما عمر خود را در این جنگل متحرک و سیاه به خاطر لحظه های فراغت با خوردن بستنی و خواندن کتاب می گذرانیم. به آسانی می توانم به یاد آورم که کمی از بستنی وانیل دار روی بدن برنزه شده ام می افتاد و آن را می لیسیدیم. چه دورانی بود و حالا دیگر کسی آن طور به من توجه ندارد."

از متن کتاب

این کتاب توسط انتشارات سیته با ترجمه دکتر بهمن ستوحی و بهداد ستوحی در پاییز 84 در ۱۲۸ صفحه و با قیمت 2800 تومان به چاپ رسیده است و قبلا هم با نام شاپرک در سال 79 و در سال 82 با نام پیله و پروانه توسط نشر چشمه به چاپ رسیده بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 11:45 توسط مازیار لایق کار |

وقتی در جریان مناظره تلویزیونی کسی رمان شوخی را خطابه ای قوی در تکفیر استالینیسم ساری در اروپای شرقیِ دهه 60 معرفی می کند، کوندرا او را اصلاح می کند:"مرا از استالینیسم خود معاف بدارید شوخی تنها یک رمان عاشقانه است!"

بسیار بوده اند افرادی که این حرف او را به دلیل ملاحظات سیاسی به شوخی گرفته اند و به دیده تردید در آن نگریسته اند مثل ناشر ایرانی رمان. اما نیک که بنگریم چیزی جز رمانی عاشقانه نمی بینیم:
لوسی به دنبال عشق است و تفکیک جنبه معنوی و مادی آن از هم. شوخی با او در چهارده سالگی و توسط دسته آغاز می شود. وقتی در بیست سالگی فکر می کند بالاخره عشق را پیدا کرده، دسته دسته گل می چیند و می دزدد و وقتی که با عشق زیر یک سقف تنها می شود، می فهمد که اینهم سرابی بیش نبوده. شاید او خوب نتوانسته نیتش را از چیدن گل ها که همان تفکیک جنبه معنوی از مادی عشق است به معشوق سربازش تفهیم کند. 

لودویک که اول بار عشقش را دست می اندازد و مسخره و تحقیرش می کند تا بر رابطه سوار باشد، هنگامی که آن را در حال دور شدن می یابد با ساده ترین ابزارها و الفاظ سعی در باز پس گیری آن دارد که فاجعه، آوار و شوخی آغاز می شود. فاجعه ای که تمامی ارتباطات او را با دنیای بیرون قطع می کند.در ابتدا انزوا می گزیند.دنیایش کار در معدن می شود اما کم کم از لاک خود بیرون می آید، با هم سرنوشتانش دم خور می شود و زندگیشان می شود یک شب در ماه.تا به جایی که او خسته از میگساری ها و روابط با زنان بدکاره دوباره از جمع دوری می گزیند، شاید او هنوز هم خوشبینی را تریاک توده ها می داند که به یکباره دریچه باز می شود. او عاشق پالتوی قهوه ای نخ نما و صاحبش می شود.عشقی بر خلاف انتظار صاحب پالتو تفکیک نشده.

هلنا که در جستجوی عشقی ست تا شاید،هم تلافی شیطنت های زمانک را کرده باشد و هم چیز هایی که به گفته خود سه سال است از آن محروم است خود را در دام عشقی نوپا می اندازد و بیشتر و بیشتر پیش می رود تا اینکه ضامن دام کشیده می شود. هلنا بی آنکه بداند بیگناه در جنگلی تنها رها می شود و در نهایت سرنوشت او هم به شوخی مرگ منجر می شود، شوخیِ که او را به جای آرام فرو بردن در دوزخ و به اعتقاد خودش منتظر شدن و تسلا یافتن راهی توالت می کند.

 حتی ییندرا جوان که اولین تجربه هایش را می گذراند، در صورتی که هیچ کس حتی مشتهایش را جدی نمی گیرد.حتی نویسنده  هم،حضورش را در کتاب جدی نمی گیرد و تحقیرآمیز ترین شوخی هایش را نثار او می کند.

چیره دستی کوندرا در تصاویریست که می سازد.در روابط نانوشتنی که او تصویرشان می کند. کوندرا استاد روابط درونی انسانهاست.او در احساس شناسی و نوشتنش کم نظیر است.برای مثال، در مواردی آنقدر فضا را برای لودویک یاس آور ترسیم می کند که کاملا با شخصیتی ایزوله شده رو در رو می شویم. نفرت او از بیعدالتیِ که گمان می دارد در حقش انجام شده آخرین رشته های ارتباطش را با جامعه و گذشته اش می بُرد.

از دیگر نکات مثبت کار می توان به بخشهای مختلف تقسیم شدن آن اشاره کرد. و عدم ترتیب و توالی که کار را زیباتر می کند و البته بخش آخر -۷- که در آن سه شخصیت با هم در می آمیزند و ضرباهنگ کار ثانیه به ثانیه تندتر می شود.

این کتاب دو سال بعد از نوشتن بدون کلمه ای سانسور در چکسلواکی چاپ می شود در فضایی که هنوز جاهایی برای حرف زدن و تنفس وجود دارد. دوبچک اصلاحگر سر کار است و هنوز بهار پراگ فرا نرسیده، هنوز غرب در برابر این اشغال سکوت نکرده. هنوز روزنامه های اروپای غربی عکس های لباس های مد روز را جایگزین تصاویر اشغال خیابانهای چکسلواکی نکرده اند.

 اما دیری نمی پاید که نه تنها این کتاب که صد ها کتاب از نویسندگان کوچک و بزرگ ممنوع ،جمع آوری و سوزانده می شوند.کوندرا کمونیست سابق و اصلاح طلب امروز دشمن شماره یک و ضد انقلاب لقب می گیرد.می توان گفت لودویک بسیار با آینده ای که برای کوندرا رقم می خورد قرابت دارد. او مجبور به گریختن از وطن می شود و به قول یان مارک ایوان از آن پس"تنها برای مترجمان می نویسد"

شوخی،رمانی ست که نه از آغاز صفحات که از طرح روی جلد آغاز می شود: صندوق های پستی که امین نیستند و همواره دستی در آنها نظاره گر کلمات است.

شوخی هایی که حتی در آخرین صفحات همه ادامه دارند و فاجعه به بار می آورند: "تا ساعت نه از رختخواب بیرون نیامدم و در آن ساعت تمام اتوبوسها و قطارهای صبح حرکت کرده بودند.وقتی متوجه شدم که برای ارتباط بعدی با پراگ باید تا ساعت دو بعدازظهر صبر کنم خیلی ناراحت شدم"

همه چیز از یک شوخی آغاز می شود، شوخی که بیشتر مضحک است تا خنده دار. شوخی از سر حسادت و درماندگی به عشق. از کارت پستالی برای مارکتا: "خوشبینی تریاک توده هاست! جو سالم بوی گند حماقت می دهد! درود بر تروتسکی!"

شاید اگر لودویک با خود لحظه ای به تروتسکی و فرجام شومش می اندیشید و اینکه حتی فرار به آمریکای جنوبی هم نتوانست او را از انتقام استالین و مثله شدن برهاند، هرگز حتی برای تمسخر هم آن چند خط کوتاه را نمی نوشت.شاید هم با خود اندیشده بود: دیگر دوران استالینیست های دو آتشه سر آمده. اما در ادامه آیا سرنوشت لودویک تفاوت چندانی با تروتسکی دارد؟ زندگی او هم در پس کارت پستالی مثله می شود.

کوندرا مراسم سنتی سواری شاهان را به نیت و ساختار سوسیالیسم در جامعه تشبیه می کند:"همانطور که هیروگلیفهای مصر در نظر کسانی که آن را نمی فهمند زیبا هستند،شاید سواری شاهان هم برای ما تا حدودی به این سبب زیباست که پیامی که قرار بوده انتقال بدهد دیر زمانیست گم شده است و اشارات و حرکات و رنگها وکلماتی را به جای گذاشته تا مشخص و ممتاز باقی بماند" جامعه ای که ابتدا می خواست دنیا را نجات دهد اما با افکار به اصطلاح ناجیگرایانه خود تقریبا نابودش می کند.جامعه ای که جوان، نو و پر انرژی می شود و نسل عوض می کند.جامعه ای که شاید دیگر بدلباسی و دوری از مدرنیسم غرب از ویژگی هایش محسوب نشود. اما دستگاه بی خبری را زیرکانه به خورد جوانانی می دهد که جنایات استالین را نمی شناسند و حتی آنها را با دیده تردید می نگرند.دستگاهی که همه را دعوت به لو دادن دوستان و خانواده هاشان می کند.دستگاهی که تنها جهل را جایگزین جهل می کند.

در رمان،گذر زمان در هر شخصیت تاثیر خاص خود را دارد: لودویک با به یادآوری نوستالژی هایی بی پایان از جلسه ای که به اتفاق آرا،  رای به بدبخت شدن او می دهند لحظه به لحظه حتی پس از گذشته چند ده سال جریح تر می شود و غول انتقام را در خود می پرورد. او از برهه زمانی به بعد بخشش را گم می کند.تمام اعمالش برای رسیدن به هدفیست که در طی سالیان آن را صیقل داده. او باری سنگین را به دوش می کشد و در چند مرحله این بار را بر دوش دیگران می نهد. نفرت و انتقامی که میوه ای دارد که با هر بار چیده شدن بیشتر و بیشتر بار می آورد و قربانی می گیرد.

 لودویک،هلنا را به مثابه سنگی می بیند که باید بزرگ و بزرگ ترش کرد تا هر چه خرد کننده تر به پیکره زمانک زده شود. همه چیز آماده است نقشه به دقت کشیده و اجرا می شود تا اینکه در واپسین لحظات در پس گفتگویی شبانه با هلنا در می یابد که این انتقام بیش از آنکه زمانک را نابود کند به هلنا و البته خود او صدمه زده و خواهد زد. زمانه دوباره با او شوخی دیگری کرده است.

تا جایی که در رستوران تمام بیهودگی خود را در بشقابی می بیند که توسط پیشخدمت به همراه خرده نان ها دور ریخته می شود.هنگامی که او از آخرین شوخی که سهمگین ترین و مرگ بار ترین آنهاست که زمانه برای او ترتیب داده بود اما خودش مسبب اصلی آن است با معده درد جوانی که بی شک بی اهمیت است می گریزد، راه نسیان را بر می گزیند و شاید او هم تمام باری را که سالها به دوش می کشیده را در توالت می ریزد. او روی به صمیمی ترین،معصوم ترین و بی غل وغش ترین دوست خود می آورد که روزی لودویک او را با خواری تنها با جمله ای از خود رنجانده بود.روزی که یاروسلاو وارد شوخی شد و محل تردید، برای رازداری جهت حرفهای لودویک قرار گرفت که ناشی از ترس بوجود آمده در افشای خصوصی ترین حرفها بود. تا در نهایت لودویک تطهیر خود را در از دست دادن دوستی قدیمی و راهگشای زندگی جدیدش تجلی یافته ببیند.

یاروسلاو: که برای خود دو دنیا ساخته: "همیشه در یک زمان در  دو دنیا زندگی کرده بودم و به همسازی آنها اعتقاد داشتم" از آنِ حقیقی محروم می شود. تنها افسانه ها برایش می مانند.او از جایی می فهمد که سرش کلاه رفته،ولادیمیر تنها وارثش علایقی را که او می پرستیده به بازی گرفته و موتورسواری را بر آنها ترجیح می دهد.می فهمد که در خانه تحقیر شده است و دیگر به هیچ جا تعلق ندارد:"کجا می توانستم بروم؟خیابانها متعلق به سواری، خانه متعلق به ولاستا و میخانه متعلق به مستها بود. من به کجا تعلق داشتم؟شاهی که دورانش به سر رسیده. شاهی تنگدست اما صادق شاهی بی وارث، آخرین شاه"

کوستکا: انسانی قضا و قدری مشرب. انسانی خنثی که بر عکس لودویک با سرنوشت نمی جنگد و منفعلانه تسلیم می شود.حتی متنفر هم نمی شود. دم به دم زندگیش را به تقدیر نوشته در بالا،گره می زند. اما او هم مانند دیگران چندین نقاب دارد، خود خواهیست که زیر نقاب مسیحی متدین و کمونیستی وفادار به دفعات پنهان می شود و حفظ تعادل این ترازو را خوب بلد است نگه دارد. اما هیچ گاه خود را در کفه ای برابر نمی سنجد.ریاکاریست که نقش منجی را بازی میکند،ایدئولوژی را با باورهای مذهبی پیوند می زند و به خورد افراد می دهد و بعد زبونانه عذاب وجدان می گیرد.او نه تنها فرجام لودویک را ناعادلانه نمی پندارد-"هیچ جنبش بزرگی که با هدف تغییر دنیا به وجود آمده تمسخر و تحقیر را تحمل نمی کند" -که آن را با ضعف ایمان او توجیه می کند.حتی آن را فرصت بزرگی برای نشان دادن وفاداری دوباره او تفسیر می کند که او به باد داده است.

الکسی:شاید تنها اوست که تا مغز استخوان آرمانها را باور دارد و هر تعبیر و تفسیرش در جهت خدمت و گره گشایی برای حزب است تا بدان جا که حتی پدر خود را لو می دهد. شاید او ثابت قدم ترین فرد در کل رمان باشد، از همان نمونه هایی که حتی در رمان هم از او براحتی گذشته می شود.

 و زمانک: که تنها یک عرضه کننده است.اعتیاد به دیده شدن و مورد توجه بودن دارد.تا جایی که حاضر است در جمعی خصوصی آرمانهای سستش را انکار کند تا نقاب اصلاح طلبی به چهره بزند و دلبری کند. اما همه سرنوشتی مشابه پیدا می کنند: عمله و معدن چی، استاد دانشگاه و دانشجو.همه آنها ابتدا به آرمانشهری باور دارند که وقتی رخ می نماید،هر کدام را به گونه ای از صحنه محو می کند.آرمانشهری که به سان دستگاه تصفیه ای نزدیکترین مبلغین خود را نابود می کند.تنها کسانی باقی می مانند که مدام در طول موج دستگاه خود را تنظیم و مدام نقش عوض کنند...

این کتاب توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان با ترجمه فروغ پوریاوری در ۴۱۱ صفحه به قیمت ۵۰۰۰ تومان منتشر شده و در سال ۱۳۸۶ به چاپ دهم رسیده است.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 17:57 توسط مازیار لایق کار |

 خالد حسینی ویرانه افغانستان و شهرهایش را در پس سالها آنچنان به جنگ آراسته است که هنگامی که پایی در چشمه ای خنک فرو می رود و صدای زوزه موشکی نمی آید احساس دلتنگی و فقدان می کنیم! نوشتار او با آوا همراه است و مشخصا دوست دارد صحنه هایی صدا دارخلق کند. نمونه اش را می شود در نحوه تشریح صدا موشکها و برخوردشان به خانه یکی از شخصیت ها و صدای آنها در گوش او اشاره کرد.

او رئالیسم را از بر است و با چیره دستی حقایق را گاه بی پرده و گاه در لفافه می گوید. او ترس و دلهره را می شناسد و به راحتی به کار تزریق می کند و حتی در پایانی ترین سطرها به رویه خود ادامه می دهد.در مواردی نوشتار اون درست به سان ضربه قوچ است، به آنی زده می شود و کشنده ترین اثرات را به بار می آورد.او توانایی گذشتن از شخصیت هایی را که به درستی صیقل می دهد را به راحتی دارد.

زیاد اشاره شده که این کتاب به تاثیرگذاری بادبادک باز و نسخه زنانه ی آن است مسلما حسینی آنطور که خودخواسته چیزی بیشتر از ادای دین به زنان کشورش انجام داده است.اما من از جهت تاثیرگذاری فکر می کنم هزار خورشید تابان تنها در مواردی توانسته است به بادبادک باز نزدیک شود وبس.

از معایب کار هم می توان به تشبیهات و استعارات نه چندان زیبای او اشاره کرد که زشت نیستند اما در ذهن رسوخ نمی کنند.شاید این خاصیت نوشتار او باشد رئالیسم خطی و محض او.

همچنین می توان بخش هایی را مثال زد: زمانی که طارق از لک لک اسلامی می گوید، که شاید تنها تلاشی بوده از جانب حسینی برای از قلم نینداختن نشانه های اسلام فوندیمنتال. که بنظرم در این سطح کار اگر هم قرار به گفته شدنشان می بود باید تمهیدات دیگری می اندیشید، مثل اشاراتش در رابطه با مجسمه های دو هزار ساله بودا در دره بامیان،که در نهایت با وقایع سنخیت داشت.  

از جمله صحنه های درد آور این کتاب که از جهت کمیت به اندازه بادبادک باز هم نیست می توان به صحنه درِ خانه جلیل اشاره کرد و دختری که از پشت پنجره اولین تلخی زندگیش را می چشد که صحنه رفتن حسن و پدرش از خانه پدر امیر را در بادبادک باز تداعی می کند که بسیار زجرآور بود.

از شخصیت ها می توان نمادهایی ساخت برای تعمیم به کلیتی از جامعه افغانستان:

جلیل: نماد ترس ملتی نشان داده می شود که ریا و تزویر و جانب داری تا دم مرگ همراهشان است و تنها دم مرگ است که طلب استغفار می کنند. مردمی که بار گناهانشان را هم به دوش نمی کشند و آن را به دیگران حواله می کنند.

فریبا: نماد جهل و ساده اندیشی ست.زنی که آرزوی رژه پیروزی رفتن مجاهدین در خیابانهای کابل و شکست کمونیستها خواب را از او گرفته است.مادری که نمی داند در طی سالها حاکمیت بارها عوض شده است و اسمهایی نظیر نظام سلطنتی ظاهر شاهی-جمهوریِ داوود خانی-جمهوری دموکراتیک افغانستانِ نجیب الله ی-دولت اسلامیِ ربانی و امارات اسلامی افغانستان طالبانی بر خود نهاده، گاه فئودال ها و زمین خواران، گاه کمونیست ها و اجنبی ها، گاه فرماندهان و نظامی ها و گاه بنیاد گراها و مرتجعین بر قدرت تکیه زده اند هر کدام آمده اند و رفته اند، با کشتار و خون ریزی با نسل کشی و عناد و در کنار همه سازش ها و قتل عام ها این مردم بوده اند که روز به روز فقیر و بی چیز تر شده اند.حاکمیت هایی که نیک بنگریم با هم فرقی ندارد. 

ننه، مریم، لیلا و عزیزه. چهار نسل از دخترکان افغانستان که خیلی زود از خردسالی به جوانی پرتاب می شوند. دو تنشان به اصطلاح حرامزاده هایی هستند که در چشم مردم بدبخت زاییده میشوند  و بدبخت می میرند. دو تای دیگر هم که حرامزاده نیستند نگون بختی،زندگی شان را چنگ می زند و تمام آن را در خود فرو می برد.وجه شباهت آنها افق های پیش رویشان است که نه یک به یک بلکه یکباره تماما سیاه می شوند. تو گویی این سیه روزی جزئی از زندگی زنان این مملکت است.

ننه و مریم سرنوشت هایی مشابه دارند و شاید هر دو خود فرجام زندگی شان را رقم می زنند. هر دویی که-به قول ننه "انگشت اتهام مردها درست مثل عقربه قطب نما که همواره رو به شمال می ایستد،همیشه رو به زنان نشانه می رود"-انگشت اتهام همواره به سوی آنان است و در تمام عمر تحمل می کنند. هر دویی که در پایان اثری از آثارشان را نمی شود در جایی مادی پیدا کرد و تنها در خیال و خاطرات حضوری پررنگ دارند.

لیلا و عزیزه که هر کدام ماجراهای خود را دارند و تنها می توان به آینده شان امیدوار بود.   

دوستوم ازبک و حکمتیار پشتون:جنگ سالاران قومیت هایی هستند، که نمادی از تزویر و منافع طلبی افرادی سودجویند که در جایی معلوم می شود فرای ایدئولوژی و تنها جهت بهره بردن از قدرت و منافع با هم می جنگند و حتی توانایی ائتلاف و سازش با دشمن دیروز را برای ریختن خون دشمن امروز را هم دارند. صدها هزار پشتون، هزاره ای، تاجیک و ازبک می میرند ولی جنگ همچنان ادامه دارد. قومیت هایی که عقده های چند صد ساله را بر سر هم خراب می کنند و حقیقتا شهرها را بر سر مردم خراب می کنند.به زن و کودک تجاوز می شود و سر بریده می شوند اما جنگ همچنان ادامه دارد، تو گویی جنگ عنصری جدا نشدنی از سرنوشت این ملت است که گذر زمان خونخوارترش می کند. جنگی که ذره ذره روزمره ی زندگی شده است.

در پایان می توان به جملات راننده تاکسی در راه دره بامیان به عنوان چکیده کتاب اشاره کرد:

"دوستان نوجوان من، سرگذشت کشور ما همین است،تاخت و تاز پشت تاخت و تاز. مقدونی،ساسانیان،اعراب،مغول ها. حالا هم شوروی. ولی ما مثل دیوارهای آن بالا هستیم.درب و داغون، بدون نمای زیبا ولی هنوز پابرجا"

این کتاب توسط انتشارات مروارید، با ترجمه زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده، در 455 صفحه و به قیمت 5500 تومان در سال 86 به چاپ رسیده است.

پ.ن: نقدها، نام مترجمین و تصاویر کتاب ها براساس نسخه های خوانده شده نویسنده وبلاگ نوشته و گذاشته می شوند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 11:25 توسط مازیار لایق کار |

خوان پرسیادو، پس از سالها دوری،به روستای کومالا برمی گردد تا به پیمانی که با مادر درگذشته اش، در بستر مرگ بسته وفا کند، برای جمع آوری خاطرات گذشته، یا شاید هم درونکاوی خود.

کودکی نا مشروع که تا ابد در جستجوی پدری ناشناس می دود-که اشاره به افسانه ای مکزیکی دارد-

روستا را که متروک و آکنده از صدا و بازتاب آن  است، می یابد. در صحبت با جوانی بارکش، که او هم فرزندِ پدر اوست(به عبارتی نابرادریش)می فهمد که پدرو پارامو(پدرشان و شخصیت محوری کتاب)که به گونه ای پدر کل روستا محسوب می شود، مرده است.

زیاد طول نمی کشد، تا بفهمد که همه اهالی روستا، و حتی خودش، سالهاست که مرده اند. تمام برخوردها نوعی دیدار با ارواح است و اوهام وار شکل می گیرد. داستان مثل دیگر نوشته های غنی لاتین، در دنیایی دیگر سیر می کند و شدیدأ درگیر سیال ذهن.

متاسفانه هیچ گاه خوان رولفو (۱۹۸۶-۱۹۱۸) در ایران به درستی شناخته نشده. هر چند اگر قرار باشد از ادبیات لاتین سه نویسنده برتر انتخاب شود، بی شک بنظر من او در کنار گارسیا ماکز و بارگاس یوسا جز این لیست سه نفره خواهد بود. سبک نوشتار او عجیب است و تا آخرین لحظات دست خود را رو نمی کند. به طور مثال رولفو، شخصیت های زیاد، و در بعضی موارد خسته کننده را مسلسل وار وارد کتاب می کند، که به نظر من نوعی آزمون جهت سنجش استقامت خواننده است. به طوری که خواننده، پس از گذر موفق از آزمون ها، درگیر و دست به یقه با وقایع می شود. تا در نهایت از توصیفات گوناگون اهالی از شخصیت محوری، کاراکتر پدرو پارامو چون کوهی از زیر آب بیرون کشیده می شود. یعنی کلیه شخصیتهای داستان که کم هم نیستند تنها برای شرح ریز به ریز شخصیت پدرو پارامو وارد کتاب شده اند و گویی نقشی دیگر ندارند. و در نهایت شما بدون اینکه بدانید کاملا از هر نظر او را شناخته اید بدون اینکه خود رخ نشان بدهد

در این کتاب، بارها و بارها با زمان و مکان، بدون رعایت کلیشه ها، بازی می شود. یا شاید هم با رشته های اعصاب من و توِ خواننده.

پدرو پارامو، مالکی با املاک بی حد، که حتی توانایی سازش با انقلابیون زمین ستان را هم با حیله و تطمیع دارد، در مواردی دوش به دوش کارگران کار می کند. اما در درنده خویی کمی از دیگر اربابان ندارد. چهره و شخصیتش استادانه، به مدد حافظه ی جمعی اهالی مرده ی دهکده ترسیم می شود.تا در نهایت به جایی برسد که باید تاوان پس بدهد.

این کتاب در سال 84 و با قیمت 1800 تومان در 219 صفحه پس از سالها توسط انتشارات آفرینگان با همان ترجمه احمد گلشیری منتشر شد و توسط نشر ققنوس توزیع می شود. علاقه مندان در صورتیکه نتوانستند این کتاب را در کتابفروشی ها پیدا کنند می توانند به سایت نشر ققنوس مراجعه کرده و خرید اینترنتی نمایند. در ضمن نشر ققنوس مجموعه داستانی به نام "دشت سوزان" در زمستان سال 84 با ترجمه فرشته مولوی از رولفو منتشر کرده با قیمت 1700 تومان که امیدوارم بزودی بتوانم پستی درباره اون کتاب هم داشته باشم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 9:58 توسط مازیار لایق کار |