تبليغاتX
حس آمیزی

حس آمیزی

ادبیات - سینما - نمایش - موسیقی

اکیدا توصیه شدنی!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 خرداد1389ساعت 0:35  توسط مازیار لایق کار  | 

مستاجر : رولان توپور / le Locataire chimerique : Roland Topor

شاید همه چیز از اینجا آغاز شد

" - مستاجری که قبلا این جا زندگی می کرد، خودش را از پنجره پرت کرد بیرون.می تونید از اینجا محل سقوطش رو ببینید.هنوز نمرده اما جای نگرانی نیست .

- اگه حالش خوب شد چی؟

- جای نگرانی نیست. فکرشم نکنید."

در شروع مستاجر بنظر می رسد توپور قصد در روایت داستانی روتین دارد. آغاز، قصه، نتیجه و انجام، اما هر چه جلوتر می رویم پیچیدگی هایی بیشتر از قصه رخ می نماید. و به عینه از بخش دوم به بعد فصلی نو در زندگی ترلکوفسکی و خوانش خواننده آغاز می شود. هر چه جلوتر می رویم تصاویر توپور سورئال تر می شوند. گویی نقاشی هایی از سالوادور دالی در برابرمان رقصهایی ترسناک می کنند. و صحنه ها سکانس به سکانس کافکایی تر می شوند.

صحنه ها و فضاهای او از ابتدا نمور و انگلیسیِ دیکنزی ست همراه با فقر و سوظن، دروغ و نفاق.اما داستان و نویسنده فرانسوی هستند، اصلا مگر فقرِ حاشیه نشینان شهری انگلیسی و فرانسوی می شناسد؟( در این باره اشاره به میزان سن های فیلم سوئینی تاد بی ربط نخواهد بود).

اما رولند توپور کیست؟

توپور نویسنده ای بسیار محبوب در اروپا و بسیار محجور در سایر نقاط دنیاست. او هنرمندی سنت شکن و نهلیستی ست که برای بیان دیدگاه های پوچ گرایانه خود گرافیک، بازیگری، کاریکاتور، طراحی صحنه و لباس، شاعری، نمایشنامه نویسی و فیلم سازی را برگزید.

توپور به واقع نویسنده ای صاحب تکنیک است. او واقعیت را با زمان می آمیزد تا جایی که در تفکیک آنها عاجز می مانیم. این درست که گفته شده او جز در اروپا کمتر شناخته شده است، اما خواندن همین تک اثر،از درک نویسنده گی اش حکایت دارد. او همانطور که می تواند به عنوان یک نهلیست سیاه ترین روایات را عیانمان کند می تواند سانتیمنتالیست هم باشد و پیکره ی دختر جوانی را به تحریک کننده ترین شکل ممکن بیان کند.

تصویرهای او گاه طنزهایی را دست مایه کارش دارد، مثل"آویزان ماندن با دست از نردبان هوشیاری." . این طنز و هزل هرچه بیشتر کش می آید، بیشتر تلخ می شوند و البته گاهی هم از ابتدا هولناک ترین صحنه ها را پیش روی ما می شکافد، تا جایی که گاه همدرد ترلکوفسکی می شویم و همراه با نقشه ها و ضدحمله هایش و گاه او را دیوانه ای بیش تصویر نمی کنیم و گاه امیدواریم طلسم شکست شود، از خواب برخیزد یا فراز و فرودهایی اینچنینی داستان را کمی تلطیف کند اما در نگارش او از این لطافت خبری نیست...

در ابتدا ترلکوفسکی به دنبال آپارتمانی برای اجاره کردن است.او انسانی مودب و بی آزار است و اخلاقیات در رفتارش ریشه هایی عمیق دارد و تنها خبر مرگ سیمون شول(مستاجر سابق آپارتمان) است که تردیدهایش را برای اجاره کردن بی رنگ می کند. او عادت ندارد زیاد به مرگ فکر کند اما آنقدر مبادی آداب هست که در مراسم عشای ربانیِ سیمون که حضور مرگ در جای جایش موج می زند، حضور یابد. او تعبیری بدیع از مرگ دارد: "مرگ همان زمین بود و اشکال گوناگون و در حال رشد زندگی که از ته دل آن روئیده بودند در پی آن بودند تا خودشان را از حیطه ی اقتدارش رها کنند. برای همین توجه شان را به فضای آزاد معطوف کردند.بخاطر علاقه ای که مرگ به زندگی داشت، آزادشان گذاشت تا دست به هر کاری می خواهند بزنند و تنها به زیر نظر گرفتن مخلوقاتش اکتفا کرد و وقتی احساس کرد کاملا به ثمر رسیده اند، همگی شان را همچون لقمه ی چرب و نرم در کام خود فرو برد. بعد با خوشحالی و رضایت خاطر یک گربه لوس و از خود راضی، به پشت دراز کشید تا خوراکی را که موجب باروری مجدد زهدانش می شد، به آرامی هضم کند."

توپور و نمود او در داستان(ترلکوفسکی)به وضوح هر چه را که به مذهب و پایبندی های اجتماعی موسوم است به سخره می گیرد:"به خاطر نشستن طولانی مدت روی صندلی،در شکمش باد جمع شده بود. در مسیر بازگشت، درست مثل یک پسر بچه تخس، محض تفریح با هر قدمی که بر می داشت، باد شکمش را خالی می کرد و از گوشه چشم به مردمی پشت سرش راه می رفتند نگاه می کرد. اما وقتی با نگاه عصبانی و عبوس مرد خوش لباس و میان سالی مواجه شد از خجالت سرخ شد و علاقه اش برای ادامه بازی احمقانه اش از دست داد."

اما مستاجر قبلی سیمون شول کیست؟ او انسانی آرام و دور از جنجال است درست مثل ترلکوفسکی. او شکلات و نان برشته را به عنوان عادت هر روز صبحانه در کافه محل می خورد درست مثل ترلکوفسکی.او همان سیگاری را می کشد که ترلکوفسکی در نهایت می کشد. او از ساعت ده شب به بعد دمپایی ابری می پوشد مانند ترلکوفسکی. او تنها وقتی تغییر ذائقه می دهد که دیگر راهی برایش نمی ماند درست مثل ترلکوفسکی...

آپارتمان اجاره می شود و این ابتدای ویرانی ست. وقایع مسلسل وار اتفاق می افتند و ترلکوفسکی بیشتر در منجلاب این ساختمان فرو می رود. برای او مضحک ماجرا اینجا که انسانها معمولا آرامش از دست رفته در هیاهوی برخوردهای اجتماعی را در خانه بدست می آورند اما او از ابتدا محیط کاری کم تنش تر دارد، محیط کاری که هر چه داستان جلوتر می رود، آنهم برایش عذاب آور می شود. دوستان را به خانه دعوت می کند و همسایه ها پاسخ سرگرمی های کوچک آنها را با ضرباتی بیدرنگ به سقف و کف و دیوار می دهند و در مقابل دوستان تحقیرش می کنند از ان پس سوژه ای می شود برای خنده آنها در محل کار.

به خانه دوستان می رود و تحقیر می شود. می بیند که اسکوپ چطور صدای ضبط صوت را زیاد و زیادتر می کند و با پاسخ هایش کاری می کند که چهره همسایه، برای او به یادماندنی شود. چهره همسایه ای که از فریاد خشمگین اسکوپ عقب می نشست. "عمق بهت و سردرگمی همسایه در چشم هایش منعکس بود. وقتی به آپارتمان خودش باز می گشت چه چیزی می توانست به همسرش بگوید؟ آیا می خواست وانمود کند که کسی که فریاد می زده او بوده یا به شکست خفت بارش اعتراف می کرد؟"

می بیند که چطور استلا (دوست سیمون) در خانه خود و دوستانش فضایی گرم و صمیمی دارد، در حالی که او نه دوستی دارد و نه می تواند از این دوستان نداشته در خانه، از حداقل هایی سرگرم شوند.

به تدریج جز به جز زندگی او درگیر آپارتمانش می شود. خالی کردن زباله ها و توالت رفتن هم به معضلات او تبدیل می شوند. "زباله های او به طور مشهودی متفاوت از تمامی آپارتمان بود با اینکه تقریبا همیشه در رستوران غذا می خورد و بخش عمده زباله هایش کاغذ باطله و مقدار خیلی کمی مواد فاسدشدنی ست اما مهوع ترین و مشمئزکننده ترین زباله ها در تمام ساختمان برای اوست و این شرم عمیقی را در او بر می انگیزد." مسئله توالت هم مزید بر علت می شود، توالت ساختمان در حیات است و آنطورکه موسیو زی(صاحبخانه)هنگام اجاره کردن به او گفته بود بهترین نما را برای چشم چرانی از اتاق او دارد. "او ابتدا با تمام توانش در برابر وسوسه نگاه کردن مقاومت کرده بود، اما مهیا بودن پست دیده بانی بالاخره مقاومتش را در هم شکسته بود. از آن به بعد، ساعت های طولانی با چراغ های خاموش در مقابل پنجره نشستن و به دیده بانی منظره مقابل پرداختن، بخشی از عادت روزانه اش شد. طوری که به تدریج به تماشاگر پر و پا قرص رژه مداوم همسایگانش بدل شد. آن ها، زن و مرد- به آن جا می آمدند، شلوارشان را پایین می کشیدند، یا دامن های شان را بالا می زدند، به روال عادی روی کاسه توالت می نشستند و آن وقت، بعد از اجرای حرکات لازم و ضروری بهداشتی، دکمه ها یا زیپ لباس شان را می بستند و زنجیر سیفون را می کشیدند. ترلکوفسکی دورتر از آنی بود که صدای هجوم آب را بشنود."

 اما تمام این ها طبیعی بود.آن چه غیرطبیعی بود، رفتار عجیب بعضی از آن هایی بود که به این اتاقک می آمدند و در واقع هیچ کاری نمی کردند. آنهایی که چهره شان را نمی توانست تشخیص دهد و دوباره در ساختمان ندیده شان." ابتدا سعی در حل این معما می کند با ترفند غافلگیری دم در اتاقک، اما چون هر بار به نظر در لحظه آخر شکست می خورد، دست از تلاش برای حل این معما ها برداشت اما زیرنظر گرفتن و حدس ها و گمان ها را ادامه داد بدون اینکه به نتیجه رضایت بخشی برسد."

او کم کم به سیمون شول علاقه مند می شود و در حلقه دوستانش به دنبال حلقه مفقوده مرگ او می گردد.

در این گیر و دار ماجرای دندان پنهان شده و نامه ها و کتاب های شول اتفاق می افتد و قبل از اینکه آنها خوانده شوند، سرقتی در آپارتمان او اتفاق می افتد و تمام هستی بی چیز او به سرقت می رود. اما درست هنگامی که می خواهد به پلیس مراجعه کند موسیو زی صاحبخانه با استدلال های مشکوکی از قبیل آبرو داشتن خود و مستاجرهایش رای او را می زند و با تک جمله ای آرام اش می کند: "رئیس پلیس از آشنایان منه. من خودم در این باره با او صحبت می کنم." و ترلکوفسکی آرام می شود!!!

موسیو زی کیست؟

صاحبخانه ای ست مرموز که با خنده های چندش آور و اخلاق اغلب تندش کاراکتر کلیشه صاحبخانه ای را بازی می کند. او از برهه ای به بعد در نگاه ترلکوفسکی رهبر و پیشبرنده جریان علیه اوست و در همه توطئه ها دست دارد...

جلوتر که می رویم ترلکوفسکی هم شورشی می شود و عکس العمل هایی انجام می دهد تا در نهایت به همه چیز بی اعتنا می شود از جمله به تکه های ریز استفراغ که در دستشویی خانه استلا از دهانش بیرون ریخته بودند. به پوشش و خوراک خود. حتی دیگر رود سن هم برایش کثیف و اسکله آن حزن انگیز است...

تمام اعمال و رفتار و تصمیماتش بر وی مکارانه تحمیل می شود. تا چیزی زیادی از ترلکوفسکی برایش باقی نماند و هویتش را از دست رفته ببیند.

مریض می شود تب می کند، متوهم می شود سیمون شول را می بیند، خود را می بیند، مسخ می شود، مرز بین حقیقت و رویا در هر لحظه برایش به هم می ریزد. تا جایی که سقف شیشه ای تعمیر می شود و نوبت او فرا می رسد...

این کتاب را شاید بتوان به هواپیمای تک ملخه و تک سرنشینی تشبیه کرد که پرواز با آن در هوا ابتدا بسیار شیرین و لذت بخش است اما هر چه جلوتر می رویم سرعت بیشتر و شانس کنترل اهرم هدایت کمتر و کمتر می شود تا به آنجا که در اواخر داستان حتی با دو دست هم نمی توان در برابر هجوم حوادث و داده ها کنار آمد.

حال در انتهای مطلب سوال اینجاست که: گرگور زامزا یا ترلکوفسکی؟ کافکا یا توپور؟ مسخ یا مستاجر؟ کدامیک؟ از من که بپرسید مستاجر را بیشتر دوست داشتم.

از این رمان فیلمی به همین نام در سال 1976 به کارگردانی رومن پولانسکی ساخته شده است. در این فیلم نقش ترلکوفسکی را خود پولانسکی بازی می کند.

چاپ اول زمستان 86 : چشمه / ترجمه : کورش سلیم زاده / 202 صفحه / 3200 تومان

 

 پ.ن : این پست تقدیم می شود به دکتر احمد زیدآبادی

پ.ن2: اینجا به روز نمی شد چون تکلیفم با هیچ چیز معلوم نبود نمی دانستم در این هوا باید نوشت یا نه. اصلا درست و اخلاقی ست یا نه. حالا به این نتیجه رسیده ام که فضا را باید پویا کرد از امید پر کرد و هر کس کاری را که بلد است و دوست دارد را به بهترین نحو انجام دهد.

پ.ن3: فیلم کسی از گربه های ایرانی خبر نداره رو حتما ببینید. حیف این همه موزیک خوب که شنیده نمی شن و نشن.

نماز شام غریبان چو گریه آغازم                                            به مویههای غریبانه قصه پردازم

به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار                                      که از جهان ره و رسم سفر براندازم

La Foule – Edith Piaf / MP3 / 2.68 MB

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 دی1388ساعت 15:21  توسط مازیار لایق کار  | 

به مناسبت دومین سالگرد درگذشت استاد احمد عاشورپور

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 دی1388ساعت 22:34  توسط مازیار لایق کار  | 

سرزمین گوجه های سبز - هرتا مولر - محسن نامجو - بهنود شجاعی

پنج شنبه شب هفته پیش از بهترین پنج شنبه های چند سال اخیرم بود- با در نظر گرفتن اینکه خود پنج شنبه اغلب برایم روز خاصیست مثل عدد 8 یا رنگ سبز (فیلتر نشویم خوب است!) پنج شنبه ها بی حتی یک غلط که بشود نوزده باران را شروع می کند و اگر هم از روزهای پیشتر شروع شده باشد، کلی باز هایش را می گذارد برای پنج شنبه ها نه اینکه باران خودش همچین تحفه ای باشد ها نه همه نوستالژی ست و بس. در پنج شنبه ها بوهایی را حس می کنم، قدم هایی را از راه دور می شنوم که برایم هنوز رضایتبخش است.

حالا شما فکر کنید در همچین روزی لم داده اید یا نه شایدم خبردار ایستاده اید که یکهو مجری اخبار چند خط از بهترین کتاب همه زندگی تان را که اتفاقا بسیار هم محجور بوده، می خواند و بعد می گوید که نویسنده و کتاب برنده نوبل ادبیات امسال شده اند. شما را در این وضع و حال نمی دانم اما من فقط دوست داشتم مثل تام که جری بادش می کرد و سوزن می زد، کل اتاق را با سرعت زیاد روی هوا دور بخورم. اسمش می شود طیب خاطر فکر کنم.

راستش را بخواهید بیش از دوسال می شود که بی وقفه کتاب سرزمین گوجه های سبز هرتا مولر را به هر رهگذری در دنیای مجازی و هر دور و وری در عالم واقع پیشنهاد داده ام. گاهی برایشان هدیه خریده امش، گاهی مجبورشان کرده ام بخرند، گاهی کتاب خودم را بهشان قرض داده ام و همیشه در توضیح اینکه چرا این کتاب برچسب بهترین کتاب عمرم را به آن چسبانده ام. می دانم چندتاییشان تجربه ای نافرجام در خواندنش داشته اند، چندتایی هم هنوز نخوانده اند و در قفسه اکنون دیگر برایشان چشمک می زند. حالا هم گفتم اگر اینها را ننویسم ممکن است بترکم. خلاصه که بخوانیدش تا شریک شویم در کمی ازین حس. لطفا تا ترجمه اش خراب نشده همان ترجمه غلامحسین میرزا صالح را از انتشارات مازیار بخرید.

در هفته گذشته آلبوم آخ هم که حتما می دانید آمد-لازم می دانم در سلامت کامل عقل و کمی شعور اعتراف کنم( البته در حضور وکیلم!) من سابقا به جد از محسن نامجو بدم می آمد اما پنج ماهی می شود در پی روزی که تصمیم گرفتم هر بیست و هفت آهنگ نامجویی که آنموقع دارم را یکجا و پشت هم گوش کنم و آنگاه بود که بخصوص ترنج مرا پُکاند. حالا هم آخ را گوش که دادم و بنظرم به درستی سطح درک شنوندگانش را دارد بالا می برد در ضمن اگر کسی سی دی اورجینال آخ را در ایران می فروشد بنده خریدارم. شما را به لذت آخ شما هم اگر می توانید بخریدش.

عاشقا خیر کامد کامد بهاران / چشمه کوچک از کوچک از کوه جوشید

گل به صحرا برآمد برآمد شو آتش / رود تیره چو طوفان چو طوفان خروشید

پ.ن۱: اینجا تحت هر شرایطی تا اولین پنج شنبه دی ماه به روز خواهد شد.

پ.ن۲: امروز گزارش اعتماد را درباره بهنود شجاعی خواندم. واقعا فکر نمی کردم خانواده ای تا به این حد شقاوت داشته باشد!!! آدم قلبش درد می گرفت از آن همه گذشت و البته انتقام.

پ.ن مهم: من این کتاب بی نظیر را از قایق کوچک کاغذی به یادگار خواندم که در وبلاگش توصیه کرده بود و جالب که اینجا نظر داد و من دوباره یافتمش و یاد دِینم به او افتادم-چقدر دارد خوش می گذرد!-

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 15:34  توسط مازیار لایق کار  | 

چه کسی پالومینو مولرو را کشت؟: ماریو بارگاس یوسا / Who killed Palomino Molero?: Mario Vargas Llosa

"جوان را از درخت خرنوب کهنسال هم حلق آویز کرده بودند و هم جا به جا به صلابه کشیده بودند. ظاهرش به اندازه ای مضحک بود که بیش تر به مترسک یا عروسک خیمه شب بازی آش و لاش شده می ماند تا جسد. قبل از اینکه او را بکشند یا پس از آن، همه جایش را با کارد به صورت لایه لایه در آورده بودند: بینی و دهانش را شکافته بودند و چهره اش با آن خون های خشکیده، کبودی ها، بریدگی ها و جای داغ سیگار، حال نقشه جغرافیای درهم برهمی را پیدا کرده بود. لیتوما دید که حتی سعی کرده اند بیضه هایش را بکشند، چون تا ران هایش کش آمده بود. پابرهنه بود، از کمر به پایین عریان بود و زیرپیراهن دریده ای بالاتنه اش را می پوشاند. موی مشکی و مجعدش، از زیر انبوهی مگس، که اطراف چهره اش وزوز می کردند، برق می زد."

این تصاویر و جملات تکان دهنده، نه در اواسط کتاب بلکه در همان صفحات ابتدایی قلم زده می شوند تا نوید کتابی سراسر ترس، اضطراب ، هیجان و معما را بدهند، اما هرچه پیشتر می رویم امیدها بیشتر به یاس تبدیل می شوند و داستان تا به جایی تنزل می یابد که با کمی و فقط کمی تیزهوشی می شود تا آخرش را حدس زد و حتی تکان ها و شوک های بی رمق انتهایی نویسنده، برای هر چه بهتر تمام کردن کتاب نیز تاثیر چندانی در حافظه خواننده نمی گذارد.

در اینکه ماریو بارگاس یوسا از تراز اولین ترین نویسنده گان زنده معاصر است شکی نیست، ادله بسیارند بر اثبات ادعایم از جمله برای خودم رمان سور بز است که فصل جدیدی در کتابخوانیم بوجود آورد اما شاید تخصص یوسا در نوشتن رمان هایی قطور است، آنهایی که به غایت تصاویری ریز بینانه و شخصیت هایی کاویده دارند. آنهایی که پیچیدگی را در لابه لای صفحاتشان پنهان می دارند تا در نهایت دست هایت را برایشان به نشانه تسلیم بالا ببری. آنهایی که از خواندنشان سیر نمی شوی.

 شاید او به زمان بیشتری برای گفتن حرفهایش احتیاج دارد. برای توضیح خشونت، فساد دولتی ، فحشا، جنون، عشق، مرگ ، گرما، کسالت، شهوت... اما هر چه هست این کتاب نه امکان تصویر سازی می دهد و نه شخصیت هایی با صفاتی فراتر از چاقی و لاغری، بلندی و کوتاهی، چابکی و کاهلی خلق می کند.

ترجمه: احمد گلشیری / انتشارات نگاه / چاپ دوم: 87 / 160 صفحه / 2000 تومان

 پ.ن ۱: مورد عجیب بنجامین باتن / میلیونر زاغه نشین / چه / ویکی کریستینا بارسلونا رو دیدم. بنجامین فکر می کردم خیلی بهتر باشه. زاغه نشین خیلی بهتر از چیزی بود که فکر می کردم. چه خوب بود اما ویکی کریستینا خیلی درهم برهم بود. 

پ.ن ۲: کنسرت شهرام ناظری با لوریس چکناوریان رو دیدم. خیلی خوشم اومد. ممنون میشم اگه دوستی میدونه چه جوری میشه دی وی دی اورجینالش رو تهیه کرد برای ارسال به شهرستان بهم بگه

Sari Galin – MP3 1.14 MB

 من او بودم / من او شدم

با او بودم / بی او شدم

در عشق او چون او شدم / زین رو چنین بی سو شدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 12:58  توسط مازیار لایق کار  | 

مرگ بازی: پدرام رضایی زاده

 شاید بزرگترین ایرادی که به داستان کوتاه و به تبع آن مجموعه داستان وارد است، گذرا بودن و به یاد نماندن آن باشد. این قاعده ی نانوشته و اغلب صحیح نام بزرگ و کوچک نمی شناسد. دلیلش هم می تواند کوتاهی و عدم درگیری خواننده با حوادث و شخصیت ها باشد.

چه بسیار خوانده ایم، داستانهایی که اکنون حتی نام و نشانشان را هم به یاد نداریم. اما سخت بتوان زیرکی دفترچه کوچک خاطرات من ، ماه امشب در می زند ، در خیابان برف می بارد ، مرگ بازی و... را فراموش کرد.

در این مجموعه هر داستان تکنیک خاص خود را در نوشتار دارد. تکنیک هایی که آدم را به روانکاو بودن نویسنده مشکوک می کند. نویسنده ای که در قید صفحه پر کنی نبوده و تنها در 73 صفحه مجموعه داستانی وزین با حداکثر و به یاد ماندنی ترین داستان ها از خود به جای گذاشته است.

به عنوان مجموعه داستان، نوشتن از ضعف ها و قوت ها سخت است، چون کارها باید جز به جز بررسی شوند نه اجمالا. پس سعی میشود در اینجا چند داستان به اختصار شرح داده شوند و بخشهایی از آنها آورده شود:

فانفار: داستان جنگ و عشق. در ابتدای داستان نویسنده تصویری را ترسیم می کند که سریعا خواننده را درگیر ماجرا می کند ، تصویرهایی واقعی که به دلیل ملاحظات کمتر به آن در ادبیات ما پرداخته می شود

" از پشت بام صدای پا می آمد. کسی پاهایش را می کشید روی زمین و دور می شد از من. درِ خرپشته را که باز کردم، سوسک های روی بام از مستطیل نورانی افتاده بر کف بام فرار کردند و با سیاهی زیر کولرها یکی شدند. ماه آسمان را پر کرده بود."

دفترچه کوچک خاطرات من: مهم ترین ویژگی این داستان نوآوری بدیع و عنصر غافلگیریست که اگر هوشیار نباشی تا آخر هم سر کاری. خاطره نویسی که با توجه به شغل راوی می تواند تا ابد ادامه داشته باشد. نویسنده با دقت تمامی وجوه شخصی روای رعایت شده است تا شاید هر چه بیشتر ما را گول بزند طنز تلخی هم که در کار هست هر چه جذاب ترش کرده است. طنزی که با نگاه بی رحمانه ای به مقوله مرگ همراه می شود، این بی رحمی الهام و فریدِ خوب و بد را یک کاسه می کند و نسخه هایی تقریبا یکسان برایشان می پیچد.

" رضا هر چقدر خودش را کوبید به در و دیوار و شیشه نه توانست کمربند ایمنی را باز کند و نه شیشه را بشکند و ملت هم انگار چهارشنبه سوری است و آمده بودند حالش را ببرند" 

خورشید گرفتگی: که شاید در ابتدا فهمیده نشود اما نیک که بنگریم این داستان از زبان کودکی روایت می شود که احتمالا هم باید گفتارش برایمان نامفهوم باشد. بعلاوه کار نویسنده که پیام دادن و گره گشایی مدام نیست. در ضمن این داستان تعلیق بسیار خوبی دارد.

"ده روز کمتر از یک سال گذشته" ، این جمله کلیدی داستان ماه امشب در می زند است ، داستانی که به همراه داستان مرگ بازی  بنظر من بهترین ها بوده اند. دو داستانی که پر از نوشتالژی هایی دردناک و بی پایان هستند. تجربه های دلتنگیِ عجیب، آشنایی دارند. مانند دیگر داستان ها معماهایی دوست داشتنی و گاه غم انگیز در دل دارند. سخت بتوان ده ها جمله از آنها را به یاد نیاورد. جمله هایی که خوب پیدا و روی هم سوار شده اند. جمله هایی که آنقدر خوب پرداخت شده اند که باعث می شوند حس رسیدن به پایان تا پاراگراف های آخر خواننده را رها نکند. دو داستانی که به هم تنیده اند.

از تصویرها گفتم اما از استعاره ها و تشبیهات نه ، که آنها هم کمی و کیفی بسیار زیبا و به جا به کار رفته بودند. مثل چه گوارای "ماه امشب در می زند" و نور تابیده شده به تیله هاش یا جمله ای از داستان مرگ بازی که ده ها حرف ناگفته دارد " سحر توی کیفش دنبال چیزیست که قرار نیست پیدا شود."

پدرام رضایی زاده که در طی سالها منتقد ادبی بوده و نه روانکاو ، تصاویر واقعی و به اندازه ترسیم شده ای را به گونه ای حقیقی می نماید که در لحظاتی خود را در قابی یا گوشه ای از حوادث در حال نظاره می بینیم.خطابه های دلتنگی او انسان را متعجب از تجربیاتش در زندگی و نویسندگی می کند.

 این کار فقط مضمونا برای من دلچسب نبود ، بلکه فضاها هم خیلی زیبا و ملموس ساخته شده بودند.

حقایق تلخ نوشته های او قلب آدمی را به درد می آوردند.

از رضایی زاده مجموعه شعری به نام "اگر شیطان سخن بگوید" در سال ۸۳ توسط نشر آرویج منتشر شده است.

نشر چشمه / چاپ اول: 87 / 73 صفحه / 1500 تومان

 پ.ن ۱: لیست فیلم ها با ۲۸۰ دی وی دی به روز شد.

پ.ن ۲: چقدر فیلم خوب ایرانی و خارجی جدید هست که دوست دارم ببینم. آیا می توان به شرایط سالم اکران درباره الی و دیگر فیلم ها اطمینان داشت؟

Roberto Goyeneche - Tango de los Abuelos, los Padres los Hijos – WMA 1 MB

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 11:53  توسط مازیار لایق کار  | 

ابر آلودگی: ایتالو کالوینو / La nuovola di smog: Italo Calvino

همانطور که در مقدمه کتاب از قول روبرتو توسکانو، سفیر ایتالیا در ایران ذکر شده، ایتالو کالوینو (1923-1985) نه فیلسوف است و نه نظریه پرداز. او تنها تصویر ساز و نقاشی چیره دست است. او رنگ ها را خوب می شناسد و قادر به اختلاط آنها روی صفحات کتاب برای خوانندگان است. او به گونه ای اتاق های شهر را تشریح می کند که احساس می کنیم اگر دست به میز و صندلی بکشیم تا کتابی را از کتابخانه ای بیرون بیاوریم، گرد و خاک ریه هایمان را پر خواهد کرد.

کار موضوعات زیادی را باز می کند اما از همه راحت می گذرد: از فرق نداشتن کارگران افراطی و کارخانه داران افراطی می گوید، کسانی که شعارهایی یکسان دارند و راههایی جدا از هم. از مجله ای که نام پالایش دارد اما رئیسش،کارخانه داری ست که سهم بسزایی در آلودگی هوای شهر دارد و البته از ابر قهوه ای و قیرگونی که دنبال او و هوای شهر است.

در این که او نویسنده ی چیره دستی ست شکی نیست این را آمار و ارقام تیراژ آثارش و اقبال اهالی ادب می گوید اما در این داستان بلند او تنها از خود نویسنده ای می سازد که تمام آلام شهرنشینی را می شناسد اما تنها غر می زند. شاید بهتر باشد به این کتاب فقط به چشم یه داستان کوتاه نگاه کنیم که هر روز می توانیم بخوانیم و تکانمان ندهد. داستان کوتاهی که تنها نویسنده شور زیاد نوشتن را در آورده است.

ترجمه: آرزو اقتداری/ انتشارات کتاب خورشید / چاپ اول: 87 / 77 صفحه / 1500 تومان

البته انتشارات کاروان هم در سال 83 کوتاه شده! این داستان بلند را به نام مه دود در مجموعه داستان مورچه آرژانتینی با ترجمه شهریار وقفی پور به چاپ رسانده است که ای کاش کل داستان به همین کوتاهی می بود.

Yann Tiersen - Le Moulin – MP3 5.14 MB

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 18:19  توسط مازیار لایق کار  | 

خرده جنایت های زناشوهری: اریک امانوئل اشمیت / Petits crimes conjugaux: Eric Emmanuel Schmitt

 

 ژیل  نویسنده داستان های پلیسی که دغدغه های روشنفکرانه اش را در همان داستان های جنایی اش با طنزی تلخ بروز می دهد:

 -"تو این کتاب زندگی زناشویی رو مشارکت دو قاتل معرفی می کنم. چرا؟ برای اینکه از همون اول، تنها چیزی که باعث میشه یک زن و مرد با هم باشن خشونته، این کششی که اونارو به جون هم می ندازه، که بدنشونو به هم می چسبونه، ضربه هایی که با آه و ناله و عرق و داد و بیداد توامه، این نبردی که با تموم شدن نیروشون خاتمه می گیره، این آتش بسی که اسمشو لذت می ذارن همه اش خشونته. حالا اگه این دو قاتل شراکشونو ادامه بدن و ترک مخاصمه کنن و با هم ازدواج کنن با هم متحد میشن که علیه جامعه بجنگن.بعد قاتل ها پیر می شن و بچه هاشون می رن تا زوج های قاتل دیگه بسازن. این بار درنده های پیر که دیگه نمی دونن چطوری خشونتشون رو خالی کنن، به جون هم می افتن، درست مثل اوایل آشنایی شون، با این تفاوت که از ضربه های دیگه ای به جای پایین تنه استفاده می کنن. دیگه ضربه ها کاری تر و ماهرترن. تو این نبرد هر کاری مجازه: مریضی، کری، بی تفاوتی،خرفتی. اونی پیروز میشه که بیشتر عمر کنه. یک راه دور و درازیه به طرف مرگ با جنازه هایی که به جا می ذاره. وقتی یه زن و مرد را سر سفره عقد می بینین هیچ وقت از خودتون می پرسین کدومشون قراره قاتل اون یکی بشه؟"-

 بعد از چند روز بستری بودن -به دلیلی نامعلوم- در بیمارستان به خانه بر می گردد. حافظه اش را از دست داده و همسرش لیزا راهنمای او در بازیابی حافظه اش است. او حتی نمی داند آیا لیزا همسر واقعی اوست یا عضوی از شبکه زن های شوهر مرده که مردهای نسیانی را به دام می اندازند؟در نظر بگیرید با چنین کسی طرف هستید و از آن دلچسب تر این فرد قرار است همسر شما باشد.چه می کنید؟ آیا با او رو راست خواهید بود؟ یا او را از نو، باب طبعتان می سازید؟

 خرده جنایت های زناشوهری داستان زوجی در پی حقیقت است که مدام احساس می کنند چیزی غیر از عشق آنها را به ادامه این زندگی چندین ساله پایبند کرده است. در طول این نمایشنامه هر دو نفر به دفعات کاویده می شوند و از خود در جریان مونولوگهایشان جهان بینی هایی ارائه می دهند.

داستان با دروغی حقیر اما شک برانگیز آغاز می شود و با دروغ هایی پشت سر هم ادامه می یابد. تا به جایی که تمامی نقاب ها می افتند اما آیا باز هم این همه واقعیت است؟

اریک امانوئل اشمیت (1960 ) در این نمایشنامه از عنصر غافلگیری نهایت استفاده را می برد و به جهت دانای کل بودن از بی خبری ما سو استفاده می کند و در طول این نمایشنامه بارها خواننده را غافلگیر می کند تا در نهایت به همه چیز شک کند. او در این نمایش خصوصیات مذموم و پسندیده انسانی را در کنار هم و تنها در 88 صفحه به نمایش می گذارد: خشم، نفرت ، عشق ، حسادت ، طمع، بطالت، روزمرگی و... در هر آن خواننده را به یکی از آنها به عنوان سر نخ حل معما ظنین می کند.

آری نوشته او تا آخرین صفحات یک معما باقی می ماند.

این نمایش نامه در سال 84 به کارگردانی سهراب سلیمی و با بازی میکائیل شهرستانی و افسانه ماهیان روی صحنه رفت.

تله تئاتر این نمایشنامه هم  به کارگردانی فرهاد آئیش و با بازی محمدرضا فروتن و نیکی کریمی چندی پیش از شبکه 4 پخش شد.

به نظر من کار خوبی نشده بود بخصوص بازی نیکی کریمی و طراحی لباس واقعا بد بود.

ترجمه: شهلا حائری / انتشارات قطره / چاپ اول: سال 83 / 88 صفحه / 1200 تومان

پ.ن۱: لیست فیلم ها به روز شد.

پ.ن2: این وبلاگ هر دو هفته یکبار به روز می شود و از این هفته در هر پست آهنگی جهت دانلود قرار داده می شود: 

Vladimir Cosma - Nadia's Theme – MP3 770 KB

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 16:3  توسط مازیار لایق کار  | 

شور زندگی و پرواز پروانه: ژان دومینیک بوبی / Le scaphandre et le papillon: Jean-Dominique Bauby

 

کتاب خاطره نویسی است بر جریان منظم و ماشینیِ زندگی دگرگون شده یک مردِ موفقِ کاری.

نویسنده در خلال بخشهای کوتاهی، گذشته ، حال و آینده خود را بازگو می کند و تصویرهایی از خود به رخ می کشد که همواره  هم خوشایند نیستند.

زمانی خواننده با ژان دومینیک بوبی(1952-1997) آشنا می شود که او دیگر آن روزنامه نگار موفق مجلات مد نیست.

 حالِ او در بیمارستان ویژه ای در فرانسه می گذرد. روی تخت و صندلی چرخ داری که اقامتگاه موقتی یا دائمی اوست.

بوبی نانویسنده ایست که در بستر بیماری به فکر نوشتن روز گذشت ها و خاطرات خود می افتد و از طریق ابداع الفبای ویژه خود که از حرکت پلک یک چشم سرچشمه گرفته است، توسط دختری به نام کلود اقدام به نوشتن این کتاب می کند. شاید همین خاصیت نانویسنده بودن او در نگارش خاطره هاست که به مذاق منِ خواننده دلنشین نیست.

شور زندگی و پرواز پروانه کتابیست که همیشه می توان خواندش و نمونه هایش کم نیستند.کتابی که زندگی شما را تکان نخواهد داد و احتمالا جریان ساز و تاثیرگذار در سیال زندگی نخواهد بود. کتابی از جنس سه شنبه ها با موری: میچ آلبوم و به همان میزان ناپخته. هر چند سه شنبه ها با موری خیلی بیشتر از این کتاب حرف ها برای گفتن داشت، با جمله هایی هر چند اندک، مضمونا تکراری و پیشتر شنیده شده اما زیبا.

بر خلاف نقل قول های پر طمطراقی نظیر: "برجسته ترین سرگذشت معاصر و شاید بهترین در طول تاریخ." "یکی از برجسته ترین کتابهای قرن." "پرفروش ترین کتاب سال97". که پیش از آغاز کتاب در تمجید اثر از قول شخصیت هایی که-اکثرا تنها به اسمشان قناعت شده- عنوان مربوط یا نامربوط شغلیشان ذکر نشده به نظر من کتاب حرف زیادی برای گفتن ندارد. فاقد هر گونه حس و حال نویسندگی ست و عاری از استعاره ها و تشبیهات جذاب کننده. خط سیری مستقیم و البته خشک را طی می کند و به آخر راه می رسد. نکات قوت اندکی را هم که داشته و می توانسته از آنها به عنوان گریزگاه هایی در جهت هرچه زیباترکردن اثر بهره بگیرد به راحتی ازشان گذشته و فرصت سوزی کرده است، به عنوان مثال از جمله علایق بیمار ناتوان (نویسنده) تصور و تجسم اماکن و میادینی ست که پیشتر دیده یا هرگز ندیده است و پرواز به آن نواحی-که اتفاقا یادآور فیلم دریای درون The Sea Inside آلخاندرو آمنابار است با بازی خاویر باردم- اما نویسنده به این امکان نوشتار عالی وقعی نمی گذارد و تنها به ذکر موجزانه ی چند خاطره کوتاه قناعت می کند.اما اصولا برترین کتاب، آنهم در صورتی که کتاب و کتابخوانی مقوله ای سلیقه ایست یعنی چه؟ و پرفروش ترین در سال 97 در کدام کشور؟ در کدام دسته بندی؟

کتاب در موارد انگشت شماری هم که به تشبیهات روی آورده و صنایع ادبی را پی ریخته آنقدر بد پرداخت شده، که گویی ناقص رها شده است. حتی آنقدر احساس در کل کتاب-آنهم باتوجه به شرایط بیمار- انتقال نمی یابد که اشکی از روی اندوه یا حتی سرور بر گوشه ی چشم بنشینید.

از دیگر نکات منفی، پرداخت نامناسب شخصیت ها از جمله خود نویسنده است که ما از شخصیت اجتماعی و احساسی او چیز زیادی تا آخر دستگیرمان نمی شود: در جایی علاقمند و عاشق کتاب خوانده می شود و در جایی دیگر از کتاب بدش می آید. در جایی عطر دوستی را به هم خانه و دوست دخترش- ژوزفین- نسبت می دهد و تلویحا این میل به خرید عطر را نکوهش می کند، اما در جایی دیگر بیان حسی را به بوی عطری تشبیه می کند و در کل کتاب تناقضات این شخصیت زیاد است.

به یاد دارم در روزنامه هم میهن ستون ادبی وجود داشت که علاوه بر معرفی 1001 کتابی که پیش از مرگ باید خوانده شوند، پند و اندرزهایی هم به تازه کتابخوانها می داد. یکی از پند و اندرزها این بود:"مواظب باشید نام نویسنده یا مترجمی که برایتان نا آشناست با عناوین و القابی نظیر: دکتر، پروفسور و یا مهندس گولتان نزند." البته شاید آقایان ستوحی در ترجمه اثر دستانشان بسته بوده است.

از نکات مثبت می توان تقسیم شدن کتاب به بخشهای جدا و کوتاه اشاره کرد که در خسته کننده نشدن آن سهمی بسزا داشته است.

"ما عمر خود را در این جنگل متحرک و سیاه به خاطر لحظه های فراغت با خوردن بستنی و خواندن کتاب می گذرانیم. به آسانی می توانم به یاد آورم که کمی از بستنی وانیل دار روی بدن برنزه شده ام می افتاد و آن را می لیسیدیم. چه دورانی بود و حالا دیگر کسی آن طور به من توجه ندارد."

از متن کتاب

این کتاب توسط انتشارات سیته با ترجمه دکتر بهمن ستوحی و بهداد ستوحی در پاییز 84 در ۱۲۸ صفحه و با قیمت 2800 تومان به چاپ رسیده است و قبلا هم با نام شاپرک در سال 79 و در سال 82 با نام پیله و پروانه توسط نشر چشمه به چاپ رسیده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 11:45  توسط مازیار لایق کار  | 

شوخی: میلان کوندرا / The Joke: Milan Kundera

وقتی در جریان مناظره تلویزیونی کسی رمان شوخی را خطابه ای قوی در تکفیر استالینیسم ساری در اروپای شرقیِ دهه 60 معرفی می کند، کوندرا او را اصلاح می کند:"مرا از استالینیسم خود معاف بدارید شوخی تنها یک رمان عاشقانه است!"

بسیار بوده اند افرادی که این حرف او را به دلیل ملاحظات سیاسی به شوخی گرفته اند و به دیده تردید در آن نگریسته اند مثل ناشر ایرانی رمان. اما نیک که بنگریم چیزی جز رمانی عاشقانه نمی بینیم:
لوسی به دنبال عشق است و تفکیک جنبه معنوی و مادی آن از هم. شوخی با او در چهارده سالگی و توسط دسته آغاز می شود. وقتی در بیست سالگی فکر می کند بالاخره عشق را پیدا کرده، دسته دسته گل می چیند و می دزدد و وقتی که با عشق زیر یک سقف تنها می شود، می فهمد که اینهم سرابی بیش نبوده. شاید او خوب نتوانسته نیتش را از چیدن گل ها که همان تفکیک جنبه معنوی از مادی عشق است به معشوق سربازش تفهیم کند. 

لودویک که اول بار عشقش را دست می اندازد و مسخره و تحقیرش می کند تا بر رابطه سوار باشد، هنگامی که آن را در حال دور شدن می یابد با ساده ترین ابزارها و الفاظ سعی در باز پس گیری آن دارد که فاجعه، آوار و شوخی آغاز می شود. فاجعه ای که تمامی ارتباطات او را با دنیای بیرون قطع می کند.در ابتدا انزوا می گزیند.دنیایش کار در معدن می شود اما کم کم از لاک خود بیرون می آید، با هم سرنوشتانش دم خور می شود و زندگیشان می شود یک شب در ماه.تا به جایی که او خسته از میگساری ها و روابط با زنان بدکاره دوباره از جمع دوری می گزیند، شاید او هنوز هم خوشبینی را تریاک توده ها می داند که به یکباره دریچه باز می شود. او عاشق پالتوی قهوه ای نخ نما و صاحبش می شود.عشقی بر خلاف انتظار صاحب پالتو تفکیک نشده.

هلنا که در جستجوی عشقی ست تا شاید،هم تلافی شیطنت های زمانک را کرده باشد و هم چیز هایی که به گفته خود سه سال است از آن محروم است خود را در دام عشقی نوپا می اندازد و بیشتر و بیشتر پیش می رود تا اینکه ضامن دام کشیده می شود. هلنا بی آنکه بداند بیگناه در جنگلی تنها رها می شود و در نهایت سرنوشت او هم به شوخی مرگ منجر می شود، شوخیِ که او را به جای آرام فرو بردن در دوزخ و به اعتقاد خودش منتظر شدن و تسلا یافتن راهی توالت می کند.

 حتی ییندرا جوان که اولین تجربه هایش را می گذراند، در صورتی که هیچ کس حتی مشتهایش را جدی نمی گیرد.حتی نویسنده  هم،حضورش را در کتاب جدی نمی گیرد و تحقیرآمیز ترین شوخی هایش را نثار او می کند.

چیره دستی کوندرا در تصاویریست که می سازد.در روابط نانوشتنی که او تصویرشان می کند. کوندرا استاد روابط درونی انسانهاست.او در احساس شناسی و نوشتنش کم نظیر است.برای مثال، در مواردی آنقدر فضا را برای لودویک یاس آور ترسیم می کند که کاملا با شخصیتی ایزوله شده رو در رو می شویم. نفرت او از بیعدالتیِ که گمان می دارد در حقش انجام شده آخرین رشته های ارتباطش را با جامعه و گذشته اش می بُرد.

از دیگر نکات مثبت کار می توان به بخشهای مختلف تقسیم شدن آن اشاره کرد. و عدم ترتیب و توالی که کار را زیباتر می کند و البته بخش آخر -۷- که در آن سه شخصیت با هم در می آمیزند و ضرباهنگ کار ثانیه به ثانیه تندتر می شود.

این کتاب دو سال بعد از نوشتن بدون کلمه ای سانسور در چکسلواکی چاپ می شود در فضایی که هنوز جاهایی برای حرف زدن و تنفس وجود دارد. دوبچک اصلاحگر سر کار است و هنوز بهار پراگ فرا نرسیده، هنوز غرب در برابر این اشغال سکوت نکرده. هنوز روزنامه های اروپای غربی عکس های لباس های مد روز را جایگزین تصاویر اشغال خیابانهای چکسلواکی نکرده اند.

 اما دیری نمی پاید که نه تنها این کتاب که صد ها کتاب از نویسندگان کوچک و بزرگ ممنوع ،جمع آوری و سوزانده می شوند.کوندرا کمونیست سابق و اصلاح طلب امروز دشمن شماره یک و ضد انقلاب لقب می گیرد.می توان گفت لودویک بسیار با آینده ای که برای کوندرا رقم می خورد قرابت دارد. او مجبور به گریختن از وطن می شود و به قول یان مارک ایوان از آن پس"تنها برای مترجمان می نویسد"

شوخی،رمانی ست که نه از آغاز صفحات که از طرح روی جلد آغاز می شود: صندوق های پستی که امین نیستند و همواره دستی در آنها نظاره گر کلمات است.

شوخی هایی که حتی در آخرین صفحات همه ادامه دارند و فاجعه به بار می آورند: "تا ساعت نه از رختخواب بیرون نیامدم و در آن ساعت تمام اتوبوسها و قطارهای صبح حرکت کرده بودند.وقتی متوجه شدم که برای ارتباط بعدی با پراگ باید تا ساعت دو بعدازظهر صبر کنم خیلی ناراحت شدم"

همه چیز از یک شوخی آغاز می شود، شوخی که بیشتر مضحک است تا خنده دار. شوخی از سر حسادت و درماندگی به عشق. از کارت پستالی برای مارکتا: "خوشبینی تریاک توده هاست! جو سالم بوی گند حماقت می دهد! درود بر تروتسکی!"

شاید اگر لودویک با خود لحظه ای به تروتسکی و فرجام شومش می اندیشید و اینکه حتی فرار به آمریکای جنوبی هم نتوانست او را از انتقام استالین و مثله شدن برهاند، هرگز حتی برای تمسخر هم آن چند خط کوتاه را نمی نوشت.شاید هم با خود اندیشده بود: دیگر دوران استالینیست های دو آتشه سر آمده. اما در ادامه آیا سرنوشت لودویک تفاوت چندانی با تروتسکی دارد؟ زندگی او هم در پس کارت پستالی مثله می شود.

کوندرا مراسم سنتی سواری شاهان را به نیت و ساختار سوسیالیسم در جامعه تشبیه می کند:"همانطور که هیروگلیفهای مصر در نظر کسانی که آن را نمی فهمند زیبا هستند،شاید سواری شاهان هم برای ما تا حدودی به این سبب زیباست که پیامی که قرار بوده انتقال بدهد دیر زمانیست گم شده است و اشارات و حرکات و رنگها وکلماتی را به جای گذاشته تا مشخص و ممتاز باقی بماند" جامعه ای که ابتدا می خواست دنیا را نجات دهد اما با افکار به اصطلاح ناجیگرایانه خود تقریبا نابودش می کند.جامعه ای که جوان، نو و پر انرژی می شود و نسل عوض می کند.جامعه ای که شاید دیگر بدلباسی و دوری از مدرنیسم غرب از ویژگی هایش محسوب نشود. اما دستگاه بی خبری را زیرکانه به خورد جوانانی می دهد که جنایات استالین را نمی شناسند و حتی آنها را با دیده تردید می نگرند.دستگاهی که همه را دعوت به لو دادن دوستان و خانواده هاشان می کند.دستگاهی که تنها جهل را جایگزین جهل می کند.

در رمان،گذر زمان در هر شخصیت تاثیر خاص خود را دارد: لودویک با به یادآوری نوستالژی هایی بی پایان از جلسه ای که به اتفاق آرا،  رای به بدبخت شدن او می دهند لحظه به لحظه حتی پس از گذشته چند ده سال جریح تر می شود و غول انتقام را در خود می پرورد. او از برهه زمانی به بعد بخشش را گم می کند.تمام اعمالش برای رسیدن به هدفیست که در طی سالیان آن را صیقل داده. او باری سنگین را به دوش می کشد و در چند مرحله این بار را بر دوش دیگران می نهد. نفرت و انتقامی که میوه ای دارد که با هر بار چیده شدن بیشتر و بیشتر بار می آورد و قربانی می گیرد.

 لودویک،هلنا را به مثابه سنگی می بیند که باید بزرگ و بزرگ ترش کرد تا هر چه خرد کننده تر به پیکره زمانک زده شود. همه چیز آماده است نقشه به دقت کشیده و اجرا می شود تا اینکه در واپسین لحظات در پس گفتگویی شبانه با هلنا در می یابد که این انتقام بیش از آنکه زمانک را نابود کند به هلنا و البته خود او صدمه زده و خواهد زد. زمانه دوباره با او شوخی دیگری کرده است.

تا جایی که در رستوران تمام بیهودگی خود را در بشقابی می بیند که توسط پیشخدمت به همراه خرده نان ها دور ریخته می شود.هنگامی که او از آخرین شوخی که سهمگین ترین و مرگ بار ترین آنهاست که زمانه برای او ترتیب داده بود اما خودش مسبب اصلی آن است با معده درد جوانی که بی شک بی اهمیت است می گریزد، راه نسیان را بر می گزیند و شاید او هم تمام باری را که سالها به دوش می کشیده را در توالت می ریزد. او روی به صمیمی ترین،معصوم ترین و بی غل وغش ترین دوست خود می آورد که روزی لودویک او را با خواری تنها با جمله ای از خود رنجانده بود.روزی که یاروسلاو وارد شوخی شد و محل تردید، برای رازداری جهت حرفهای لودویک قرار گرفت که ناشی از ترس بوجود آمده در افشای خصوصی ترین حرفها بود. تا در نهایت لودویک تطهیر خود را در از دست دادن دوستی قدیمی و راهگشای زندگی جدیدش تجلی یافته ببیند.

یاروسلاو: که برای خود دو دنیا ساخته: "همیشه در یک زمان در  دو دنیا زندگی کرده بودم و به همسازی آنها اعتقاد داشتم" از آنِ حقیقی محروم می شود. تنها افسانه ها برایش می مانند.او از جایی می فهمد که سرش کلاه رفته،ولادیمیر تنها وارثش علایقی را که او می پرستیده به بازی گرفته و موتورسواری را بر آنها ترجیح می دهد.می فهمد که در خانه تحقیر شده است و دیگر به هیچ جا تعلق ندارد:"کجا می توانستم بروم؟خیابانها متعلق به سواری، خانه متعلق به ولاستا و میخانه متعلق به مستها بود. من به کجا تعلق داشتم؟شاهی که دورانش به سر رسیده. شاهی تنگدست اما صادق شاهی بی وارث، آخرین شاه"

کوستکا: انسانی قضا و قدری مشرب. انسانی خنثی که بر عکس لودویک با سرنوشت نمی جنگد و منفعلانه تسلیم می شود.حتی متنفر هم نمی شود. دم به دم زندگیش را به تقدیر نوشته در بالا،گره می زند. اما او هم مانند دیگران چندین نقاب دارد، خود خواهیست که زیر نقاب مسیحی متدین و کمونیستی وفادار به دفعات پنهان می شود و حفظ تعادل این ترازو را خوب بلد است نگه دارد. اما هیچ گاه خود را در کفه ای برابر نمی سنجد.ریاکاریست که نقش منجی را بازی میکند،ایدئولوژی را با باورهای مذهبی پیوند می زند و به خورد افراد می دهد و بعد زبونانه عذاب وجدان می گیرد.او نه تنها فرجام لودویک را ناعادلانه نمی پندارد-"هیچ جنبش بزرگی که با هدف تغییر دنیا به وجود آمده تمسخر و تحقیر را تحمل نمی کند" -که آن را با ضعف ایمان او توجیه می کند.حتی آن را فرصت بزرگی برای نشان دادن وفاداری دوباره او تفسیر می کند که او به باد داده است.

الکسی:شاید تنها اوست که تا مغز استخوان آرمانها را باور دارد و هر تعبیر و تفسیرش در جهت خدمت و گره گشایی برای حزب است تا بدان جا که حتی پدر خود را لو می دهد. شاید او ثابت قدم ترین فرد در کل رمان باشد، از همان نمونه هایی که حتی در رمان هم از او براحتی گذشته می شود.

 و زمانک: که تنها یک عرضه کننده است.اعتیاد به دیده شدن و مورد توجه بودن دارد.تا جایی که حاضر است در جمعی خصوصی آرمانهای سستش را انکار کند تا نقاب اصلاح طلبی به چهره بزند و دلبری کند. اما همه سرنوشتی مشابه پیدا می کنند: عمله و معدن چی، استاد دانشگاه و دانشجو.همه آنها ابتدا به آرمانشهری باور دارند که وقتی رخ می نماید،هر کدام را به گونه ای از صحنه محو می کند.آرمانشهری که به سان دستگاه تصفیه ای نزدیکترین مبلغین خود را نابود می کند.تنها کسانی باقی می مانند که مدام در طول موج دستگاه خود را تنظیم و مدام نقش عوض کنند...

این کتاب توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان با ترجمه فروغ پوریاوری در ۴۱۱ صفحه به قیمت ۵۰۰۰ تومان منتشر شده و در سال ۱۳۸۶ به چاپ دهم رسیده است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 17:57  توسط مازیار لایق کار  |